دلوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلوک . [ دَ ] (ع اِ) بوی خوش که به خود درمالند. (منتهی الارب ). هرچه بر خویشتن مالند.(دهار). آنچه بر تن مالند، چون خطمی و روغن و چیزهای خوش بو. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). دارو که در خویشتن مالند. (یادداشت مرحوم دهخدا). آنچه بر تن مالند از طیب و دارو و جز آن . (از اقرب الموارد). آنچه بر تن مالند چون روغن خوش بودار. (غیاث ). ◄ آنچه از سفوفات با انگشت بر دندان مالند. (مخزن الادویة).
دلوک . [ دَل ْ لو ] (ص ) در لهجه ٔ گناباد خراسان، آدم ولگرد که از خانه بیرون می رود و این سوی و آن سوی می رود. غالبا به زنانی که همیشه از خانه بیرون روند دلوک می گویند. (یادداشت لغت نامه ).
دلوک . [ دُ ] (ع مص ) فروشدن آفتاب یا زردرنگ گردیدن یا برگشتن . (از منتهی الارب ). بگشتن آفتاب بوقت زوال و فروشدن آن . (از المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). گشتن آفتاب وقت زوال . (ترجمان القرآن جرجانی ). گشتن آفتاب وقت زوال و فرورفتن آن . (دهار). برگشتن آفتاب از نصف النهار. (یادداشت مرحوم دهخدا). غروب کردن و زرد شدن آفتاب، و گویند مایل و زایل گشتن آن است از دل آسمان، که در این صورت آنرا دالک گویند. (از اقرب الموارد) : أقم الصلاة لدلوک الشمس الی غسق اللیل (قرآن ٧٨/١٧)؛ نماز را برپا دار از زوال آفتاب تا تاریکی شب . ◄ مالیدن روی خود رابا طیب و بوی خوش . (از اقرب الموارد). ◄ ستم کردن در حق کسی . ◄ آسان گرفتن بر بدهکار. (از اقرب الموارد). دلک . رجوع به دلک شود.