دلپذیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلپذیر. [ دِ پ َ ] (ن مف مرکب ) دل پذیر. دل پذیرفته . که دل آنرا بپذیرد. دلاویز است که مطلوب و مرغوب و دلخواه باشد. (برهان ) (آنندراج ). پذیرفته ٔ دل و آنکه حرکات و سکنانش مقبول دلها باشد. (از شرفنامه ٔ منیری ). دل نشین . دلخواه . دلچسب . محبوب . مطبوع و پسندیده . مقبول و موافق میل و خاطر و مرغوب و محبوب و دلخواه و منظور و خاطرنواز و خوب و نیک . (ناظم الاطباء). مطلوب : بسی خوب جایست و بس دلپذیر که آبش گلابست وخاکش عبیر. فردوسی . ببردند چیزی که بد دلپذیر فرستاد تا خره ٔ اردشیر. فردوسی . هماننده ٔ شهریار اردشیر فزاینده وفرخ و دلپذیر. فردوسی . ز پرمایه تر هرچه بد دلپذیر همی تاخت تا خره ٔ اردشیر. فردوسی . همی راند با اردوان اردشیر جوانمرد بد شاه را دلپذیر. فردوسی . بدو گفت کاکنون ره خانه گیر بیاسای با مردم دلپذیر. فردوسی . که فرزند ساسان منم اردشیر یکی پند باید مرا دلپذیر. فردوسی . چو دید آن بر و چهره ٔ دلپذیر ز پستان مادر بپالید شیر. فردوسی . چنین داد پاسخ به پیران پیر که هست این سخنها همه دلپذیر. فردوسی . تو بشنو ز گفتار دهقان پیر اگر چه نباشد سخن دلپذیر. فردوسی . بدو گفت خاتون که ای مرد پیر نگوئی همی یک سخن دلپذیر. فردوسی . سخنها چو بشنید ازو اردشیر همه مهرجوینده و دلپذیر. فردوسی . چوآگه شد از هفتواد اردشیر نبود آن سخنها ورا دلپذیر. فردوسی . اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر. فرخی . بسی خواست زو پوزش دلپذیر که این بد که پیش آمد از من مگیر. اسدی . گمان نکو بردی ای دلپذیر ولیکن گمانت کمان بد نه تیر. اسدی . شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر پرستنده ٔ دست چابک دبیر. اسدی . که هست این پرستشگهی دلپذیر بتی در وی از رنگ همرنگ قیر. اسدی . کیانی نشستنگهی دلپذیر گزیدند بر گوشه ٔ آبگیر. اسدی . بی شکی از بهشت همی آید این دلپذیر و نادره معنی ها. ناصرخسرو. من دل سپار و آن بت مه روی دلپذیر کی جز به دلپذیر دهددل سپار دل . سوززنی . گفتا به روزگار بیابی وصال ما منت پذیرم ارچه مرا دلپذیر نیست . خاقانی . پشیمانی و تلهف دستگیر و ندامت پایمرد و دلپذیر نبود. (سندبادنامه ص ٢٥٨). دلم گر برد زلفت دلپذیر است که هندو را ز دزدی ناگزیر است . نظامی . چون ز فرمان شه گزیر نبود عذر یا ناز دلپذیر نبود. نظامی . گر آید ز من بازیی دلپذیر هم از بازی چرخ گردنده گیر. نظامی . فتنه فروکشتن از او دلپذیر فتنه شدن نیز برو ناگزیر. نظامی . پراکنده ای کو بود جایگیر گر آید فراهم بود دلپذیر. نظامی . ز دانستنش عقل را ناگزیر بزرگی و دانائیش دلپذیر. نظامی . ناخوردنت ارچه دلپذیر است زین یک دو نواله ناگزیر است . نظامی . پذیرا سخن بود شد جایگیر سخن کز دل آید بود دلپذیر. نظامی . دلی گر بدست آیدت دلپذیر به اندک دل آزار ترکش مگیر. سعدی . کنار و بر مادر دلپذیر بهشتست و پستان در او جوی شیر. سعدی . هر سلطنت که خواهی می کن که دلپذیری در دست خوبرویان دولت بود اسیری . سعدی . حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است . حافظ. ♦ بزم دلپذیر ؛ بزم خوش : شراعی بزد بر لب آبگیر بیاراست بزمی خوش و دلپذیر. اسدی . ♦ بیان دلپذیر ؛ بیان دلنشین : بیانی چنان روشن و دلپذیر که در دل نه در سنگ شد جایگیر. نظامی . ♦ پند دلپذیر ؛ پند که به دل نشیند. پند نیک : به تو همی نرسد پند دلپذیرم ازآنک تو بی تمیز به گوش خرد گران شده ای . ناصرخسرو. ♦ جامه ٔ دلپذیر ؛ جامه ٔ دلپسند : برو طشت آب آر و مشک و عبیر یکی پاکتر جامه ٔ دلپذیر. فردوسی . ♦ جواب دلپذیر ؛ جواب موافق طبع : خود کسی باجود او ماند فقیر اندر جهان کس بدین فتوی نداند زد جواب دلپذیر. سوزنی . من این قصه پرسیدم از چند پیر جوابی نداده ست کس دلپذیر. نظامی . ♦ خط دلپذیر ؛ خط خوش : یکی نامه بنوشت خوش بر حریر بدان خط شایسته و دلپذیر. فردوسی . ♦ دلپذیر آمدن ؛ مطبوع طبع واقع شدن : سخن بشنوی بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر. فردوسی . نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر آمد تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم . حافظ. ♦ دلپذیر شدن ؛ مطبوع شدن .مقبول طبع واقع شدن : هم آنگاه شدشاه را دلپذیر که گنجور او رفت با اردشیر. فردوسی . همی نام جست از دهان هجیر مگر کآن سخنها شود دلپذیر. فردوسی . ♦ دلپذیر کردن ؛ دلپسند نمودن . مطبوع ساختن . مقبول قرار دادن : بر این برشدن بنده را دست گیر مر این پرگنه را توکن دلپذیر. فردوسی . ♦ دل ناپذیر ؛ نامطبوع . نادلپذیر : رسل را به معاذیر دل ناپذیر بازمی گردانید. (جهانگشای جوینی ). ♦ سخن دلپذیر ؛ سخن شیرین و شایسته و دلنشین و مطبوع طبع. سخن پذیرفتنی : چو بشنید گردن فراز اردشیر سخنهای بایسته ٔ دلپذیر. فردوسی . همه خواند بر ما یکایک دبیر سخنهای شایسته ٔ دلپذیر. فردوسی . که دانای هندوش خواند اثیر سخنهای چرب آرد و دلپذیر. فردوسی . ز فردوسی اکنون سخن یادگیر سخنهای پاکیزه و دلپذیر. فردوسی . این هر دو مهتر سخنان دلپذیر گفتند تا غازی خوشدل شد و بازگشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٩). ♦ شاه دلپذیر ؛ شاه شایسته . شاه مقبول عامه : یکی موبدی گفت با اردشیر که ای شاه نیک اختر دلپذیر. فردوسی . ♦ صورت دلپذیر ؛ صورت زیبا: بیاورد و بنهاد پیشش حریر نبشته برو صورتی دلپذیر. فردوسی . به گنجور گفت آن درخشان حریر نبشته براو صورت دلپذیر. فردوسی . ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو صورت خوب گیر. سعدی . ♦ غزل دلپذیر ؛ غزل دلنشین : مطرب یاران بگو آن غزل دلپذیر ساقی مجلس بیار آن قدح غمگسار. سعدی . ♦ نادلپذیر ؛ نامطبوع . نامقبول . سخن درشت . ناروا. ناملایم : بدو گفت طوس ای سپهدار پیر چه گوئی سخنهای نادلپذیر. فردوسی . بدو گفت شاه ای زن آرام گیر چه گوئی سخنهای نادلپذیر. فردوسی . مرا این سخن بود نادلپذیر چو اندیشه کردم من از هر دری . منوچهری . ♦ نامه ٔ دلپذیر ؛ نامه ٔ مطبوع و مقبول : ولیکن بدین نامه ٔ دلپذیر که بنبشت با درد دل سام پیر. فردوسی . بزرگان که این نامه ٔ دلپذیر شنیدند از گفت فرخ دبیر. فردوسی .