دلگرانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلگرانی . [ دِ گ ِ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دلگران . دلگران بودن . رنجیدگی . آزردگی . (ناظم الاطباء). عتاب . رنجش . کدورت . کینه : هر آن دلگرانی کز آن داشتم بدین ای پسر از تو بگذاشتم . شمسی (یوسف و زلیخا). اگر چند زو مهربانی نداشت بجز درد و جز دلگرانی نداشت . شمسی (یوسف و زلیخا). ندیدم در تو بوی مهربانی بجز گردنکشی ودلگرانی . نظامی . ♦ دلگرانی کردن ؛ عتاب کردن . بی مهری کردن . تکدر نشان دادن : تو با او چنین بدزبانی کنی چنین تندی و دلگرانی کنی . فردوسی . چو لختی دلگرانی کرد بر زرد کلید دزگه از موزه برآورد. (ویس و رامین ). بترسم از قضای آسمانی نیارم کرد بر تو دلگرانی . (ویس و رامین ). ۩ رنجیدگی نشان دادن . آزرده خاطری : به دل بر مگر دلگرانی کند به ایزد دعاها نهانی کند. شمسی (یوسف و زلیخا). ۩ اضطراب کردن . ناآرامی کردن : مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت دلگرانی مکن ای جسم که جان بازآمد. سعدی . ♦ دلگرانی نمودن ؛ عتاب نمودن : همانم من که بودم تو همانی چرا بر من نمایی دلگرانی . (ویس و رامین ).