دلگرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلگرم . [ دِ گ َ ] (ص مرکب ) مشتاق . بامیل . شایق . (ناظم الاطباء). علاقه مند به کاری . امیدوار به کاری . ♦ دلگرم شدن ؛ شایق شدن . علاقه مند گشتن . تشویق شدن . با شور و اشتیاق روی به کاری آوردن : در صحبت او ز نامداران دلگرم شدند خواستگاران . نظامی . ♦ دلگرم کردن ؛ تشجیع کردن . دلیر کردن . قوت قلب بخشیدن . تشویق کردن . دل دادن : ما جواب فرمودیم و علی را و همه ٔ اعیان را و جمله ٔ لشکر را دلگرم کردیم . (تاریخ بیهقی ). ۩ امیدوار کردن . مطمئن کردن : خواجه وی را دلگرم کرد و نیکویی گفت و بازگردانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٩). استادم بونصر... چون دلشکسته و غمی بود... امیر [ مسعود ] ... وی را... دلگرم کرد. (تاریخ بیهقی ص ١٣٩). ترکمانان را دلگرم کرد و به خمارتاش سپرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦٧). مسعودی را خواجه دلگرم کرد. (تاریخ بیهقی ص ٣٢٢). غلامانش و قومش را دلگرم کردند. (تاریخ بیهقی ص ٢٦٣). ◄ شجاع . دلیر. (ناظم الاطباء). باجرأت . با قوت قلب .