دلگشای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلگشای . [ دِ گ ُ ] (نف مرکب ) دلگشا. دل گشاینده . گشاینده ٔ دل . که دل را انبساط دهد. انبساطآور. فرحت انگیز. (شرفنامه ٔ منیری ). فرح انگیز. شادکننده . دلچسب . فرحناک . فرح آور. تسلی بخش . غم زدا. فرح بخش . مفرح . شادی بخش : بسازم من ایدر یکی خوب جای که باشد به شادی مرا دلگشای . فردوسی . پرستار کو رهنمای تو بود به پرده درون دلگشای تو بود. فردوسی . سر نامه کرد آفرین خدای دگر گفت کان نامه ٔ دلگشای . فردوسی . خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هردو سرای . فردوسی . کسی کو به رامش سزای من است به بزم اندرون دلگشای من است . فردوسی . مرآن پادشا را در اندر سرای یکی بوستان بود بس دلگشای . فردوسی . که او رهنمایست و هم دلگشای که جاوید باشد همیشه بجای . فردوسی . به مردی و پرهیز و فرهنگ و رای جوانان بادانش و دلگشای . فردوسی . بنا کرد جایی چنان دلگشای یکی شارسان اندر آن خوب جای . فردوسی . به پدرام باغی شد اندر سرای چو باغ بهشت خوش و دلگشای . اسدی . وگر بی کسم نیستم بی خدای به تنهایی او بس مرا دلگشای . اسدی . چو آمد بهار خوش دلگشای بجنبد چو موج آن جزیره ز جای . اسدی . منم گفت روح الامین از خدای که پیغمبران را شوم دلگشای . شمسی (یوسف و زلیخا). نهادند هر ده، قدم در سرای سرایی چو خلد برین دلگشای . شمسی (یوسف و زلیخا). یکی ملک دادش توانا خدای بسان بهشت برین دلگشای . شمسی (یوسف و زلیخا). باغیست دلفروز و سرائیست دلگشای فرخنده باد بر ملک این باغ و این سرای . فرخی . هرزمانم بهار مدحت تو در یکی باغ دلگشای کند. مسعودسعد. مرا ز دل خبر رسد ز راحتم اثر رسد سحرگهی که دررسد نسیم دلگشای تو. خاقانی . چو بر هستی تو من سست رای بسی حجت انگیختم دلگشای . نظامی . در آن مرغزار خوش دلگشای خوش افتاد شه را که خوش بود جای . نظامی . و بستان سرای خاص ملک را بدو بپرداختند، مقامی دلگشای روان آسای چون بهشت . (گلستان سعدی ). سماع خوش و نغمه ٔ دلگشای علی الجمله خوش باش و خوش دار جای . نزاری قهستانی . حیات بخش روح افزای و طربناک و دلگشای . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی ص ١٢). هوای دلگشایش همیشه کرده با ربیع پیوند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان آوی، ص ٢٧). خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست . حافظ. تاب بنفشه می دهد طره ٔ مشکسای تو پرده ٔ غنچه می درد خنده ٔ دلگشای تو. حافظ. پدرام ؛ جایی بود خرم و دلگشای . (لغت فرس اسدی ). النقاح ؛ آب سرد و دلگشای . (السامی فی الاسامی ). ♦ داروی دلگشای ؛ مفرح القلب . (یادداشت مرحوم دهخدا). ♦ نادلگشای ؛ که دلگشای نباشد : خواهی که در خورنگه دولت کنی مقام برخیز از این خرابه ٔ نادلگشای خاک . خاقانی .