دلگشا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلگشا. [ دِ گ ُ ] (نف مرکب ) دلگشای . دل گشاینده . گشاینده ٔ دل . طرب افزا. فرحت انگیز. مسرت خیز. (آنندراج ). مفرح . غم زدا. فرخ بخش : جهد کنند تا دل او خوش و شادمان دارند و اندر خانه ٔ پاکیزه و دلگشا نشانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ امثال : دلگشا بی پول زندان بلاست هر کجا پول است آنجا دلگشاست . ؟ (از امثال و حکم ). رجوع به دلگشای شود. ◄ (اصطلاح تصوف ) صفت فتاحی را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون ). صفت فیاضیت را گویند در مقام انس در دل سالک و صفت فتاحی را نیز گویند. (از فرهنگ مصطلحات عرفا از کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٥٥٧).
دلگشا. [ دِ گ ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان هروآباد. واقع در ١٢هزارگزی شمال باختری آق کند و ١٣هزارگزی راه شوسه ٔ میانه به زنجان . آب آن از دو رشته چشمه و محصول آن غلات و حبوب، و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
دلگشا. [ دِ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهاباد، بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند. واقع در ١٤هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).