دلگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلگیر. [ دِ ] (اِ) به عربی حکاک و به ترکی قزماق گویند. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). بکران که باروغن بود و آنرا جان جان نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ میرزاابراهیم ). ته دیگ . رجوع به دلگر شود.
دلگیر. [ دِ ] (نف مرکب ) دل گیرنده . تکدرآور. حزن آور. غم انگیز. اندوه آور. اندوه آرنده . تأثرآور. دلتنگ کننده . خفه . بی روح : چو این کار دلگیرت آمد به بن ز شطرنج باید که رانم سخن . فردوسی . بدیدم شش مه این ایوان دلگیر ببینم باز شش مه دشت نخجیر. (ویس و رامین ). شهنشه کرد با دل رای نخجیر که باشد در بهاران خانه دلگیر. (ویس و رامین ). من آیم با تو تا گرگان به نخجیر که باشد در بهاران خانه دلگیر. (ویس و رامین ). برو تا نشنوی گفتار دلگیر ز تلخی چون کبست و زخم چون تیر. (ویس و رامین ). سخنهایی چنان دلگیر گفتی که خانه ٔ صابری را برشکفتی . (ویس و رامین ). جواب دادم [ حسین مصعب ] در این باب سخت کوتاه اما درشت و دلگیر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٥). پنداری ای اخی که بمانی تو جاودان گر رود نگسلد ره دلگیر می زنی . سنائی . جز خط مزور شب و روز حاصل چه ازین سرای دلگیر. خاقانی . در رخنه ٔ غارهای دلگیر می گشت به جست وجوی نخجیر. نظامی . ای بسا خواب کو بود دلگیر و اصل آن دلخوشیست در تعبیر. نظامی . چه جایست اینکه بس دلگیر جایست که زد رایت که بس شوریده رای است . نظامی . نه شیرین تلخ شد ز آن جای دلگیر نه سیب آن زنخدان گشتش انجیر. نظامی . که می خواهم خرامیدن به نخجیر دو هفته بیش وکم زین کاخ دلگیر. نظامی . در آن وادی که جایی بود دلگیر نخوردی هیچ خوردی خوشتر از شیر. نظامی . بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سخن دراز دلگیر. نظامی . بدست آورد جایی گرم و دلگیر کز او طفلی شدی در هفته ای پیر. نظامی . ◄ مزاحم . ناسازگار. غیرمطبوع . که دل گیرد : مکن کاین میش دندان پیر دارد به خوردن دنبه ٔ دلگیر دارد. نظامی . ◄ تسلی دهنده . (ناظم الاطباء) : دریغ آن پدر خواندنش هرزمان به آواز دلگیر و شیرین زبان . شمسی (یوسف و زلیخا). سرودی گفت بس شیرین و دلگیر تو نیز ار می همی گیری چنان گیر. (ویس و رامین ). ◄ رباینده ٔ دل . اسیرکننده ٔ دل . گیرنده ٔ دل : رخش ماه و بر مه ز زنگی سپاه زنخ سیب و در سیب دلگیر چاه . اسدی . چه می خوردن چه چوگان و چه نخجیر همه بی تو نه پدرام است و دلگیر. (ویس و رامین ). هواش را [ هوای مازندران را ] دلگیر از آن خوانند که دلها صید او می شود. (عنایت نامه ملک الکلام جلال الدین دهستانی ). ◄ (ن مف مرکب ) دل گرفته . غمگین و محزون و گرفته خاطر. (آنندراج ). متنفر. رنجیده . آزرده خاطر. پر از حزن و اندوه . ملول . دلتنگ . محزون . پرملال . دل شکسته . (ناظم الاطباء). کمی متأثر از رفتاریا گفتار و یا کردار دیگری . کدورت خاطر داشته از دیگری . ♦ دلگیرشدن ؛ رنجیدن . کمی ناراضی و مغموم گشتن . کمی ملول شدن از رفتار یا گفتاردوستی یا خویشاوندی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : غنی به ترک محبت بسی پشیمانم ز زلف یار گرفتم دل و شدم دلگیر. غنی (از آنندراج ). ◄ قبض، به اصطلاح صوفیان . (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ) : پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دل گیریست پاگیری شود. مولوی .