دلیلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلیلی . [ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به دلیل . قیاسی . (از ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نوعی از سیب است . (غیاث ) (آنندراج ).
دلیلی . [ دَ ] (حامص ) دلیل بودن . راهبری . رهبری . بلدی . هدایت . بلد راه بودن : طمع چون کردی از گمره دلیلی ؟ نروید هرگز از پولاد شمشاد. ناصرخسرو.
دلیلی . [ دِل ْ لی لا] (ع مص ) راهنمایی کردن و ارشاد و هدایت کردن . (از اقرب الموارد). دلالة. دلولة. و رجوع به دلالة و دلولةشود. ◄ (اِ) به معنی دلالة است، یا علم راه بر در دلالة، یا رسوخ وی در آن . (از منتهی الارب ).