دلتنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. تَ) (ص.) اندوهیگن، آزرده، ناخوشایند، افسرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. تَ) (ص.) اندوهیگن، آزرده، ناخوشایند، افسرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دلتنگ . [ دِ ت َ ] (ص مرکب ) تنگدل . پریشان . مضطرب . غمگین .ملول . آزرده . تنسه . (ناظم الاطباء). ملول و ناخوش . (آنندراج ). ضجر. (زمخشری ). که دلی گرفته و غمگین دارد. دژم . رنجیده . دلگیر. محزون . مغموم . غمنده . مکروب . غصه دار. مهموم . فگار. دلفگار. دل افسرده : بماندستم دلتنگ به خانه در چون فنگ ز سرما شده چون نیل سر و روی پرآژنگ . حکاک . عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تیمارم تو گوئی در جگر دارم دو صد یاسنج گرگانی . منوچهری . فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ روان کرده ز نرگس آب گلرنگ . نظامی . گر از پولاد داری دل نه از سنگ ببخشایی بر این مجروح دلتنگ . نظامی . ز قصر آمد برون شیرین دلتنگ چو آیدلعل بیرون از دل سنگ . نظامی . که دلتنگم از گردش روزگار مگر خوش کنم دل به آموزگار. نظامی . دلتنگ چو دستگاه یارش در بسته تر از حساب کارش . نظامی . دلتنگ مباش اگر کست نیست من کس نیم آخر این بست نیست . نظامی . مگر آن روستایی بود دلتنگ به شهر آمد همی زد مطربی چنگ . عطار (اسرارنامه ). گر دور جهان بگشت عاشق زاهد کنجی نشسته دلتنگ . سعدی . چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش که بر سفره ٔ دیگران داشت گوش . سعدی . خراجی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه . سعدی . به جامع کوفه درآمدم دلتنگ . (گلستان ). عَزوف ؛ دلتنگ و برتافته روی از چیزی (منتهی الارب ). ♦ دلتنگ رو ؛ دلتنگ روی . گرفته . خشمگین . عبوس . دژم روی : خری خرمغزمغزی پر ز خرچنگ وزآن دلتنگ رو آفاق دلتنگ . نظامی . بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنندش زبان از قفا. سعدی . مبادا در جهان دلتنگ روئی که رویت بیند و خرم نباشد. سعدی . ◄ جایی که بواسطه ٔ گرفتگی هوا یا کمی روشنایی و بلندی اطراف آن، باشنده در آن غمگین شود. (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی