دم کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دم کشیدن . [ دَ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) نفس کشیدن و نفس زدن . (از ناظم الاطباء). ♦ آلات دم کشیدن ؛ جهاز تنفس . (یادداشت مؤلف ) : [ زهره دلالت کند بر ] بوییدن و آلات دم کشیدن . (التفهیم ). دم بکشی بازدهی زآنکه دهر بازستاند ز تو می عمر وام . ناصرخسرو. ♦ دم درکشیدن ؛ خاموش شدن : چو اسفندیار این سخنها شنید دلش گشت پردرد و دم درکشید. فردوسی . ◄ بیکار و معطل بودن . (ناظم الاطباء). ◄ به طول انجامیدن .(یادداشت مؤلف ) : بسیار دم نکشیده بود باز... اغتشاش رو داد. (تحفه ٔ اهل بخارا). ◄ پخته شدن به حد معتاد. نیک پخته شدن و نیک مهیا شدن چای و پلو و گیاهان دارویی و جز آن . به حد پختگی رسیدن برنج پلو و دم پخت و جز آن پس از آنکه آب آن را کشیده بار دوم بی آب بر آتش نهند. (یادداشت مؤلف ). ♦ دم کشیدن چای و پلاو و جز آن ؛ نضج یافتن و پخته شدن . (ناظم الاطباء).