دم گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دم گرفتن . [ دُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) در پی یکدیگر ایستادن برای رسیدن نوبت . (یادداشت مؤلف ). پشت سر هم ایستادن . صف بستن به دنبال هم . ◄ بعد از ضعفی قوی شدن و مدعاها پیدا کردن . (یادداشت مؤلف ).
دم گرفتن . [ دَ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از سکوت ورزیدن است . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از برهان ). کنایه از سکوت است . (لغت محلی شوشتر). ♦ دم گرفتن کسی را ؛ گرفتن نفس وی . بند آمدن نفس او. حبس شدن نفس و خاموش شدن وی : کمان گوشه ٔ ابرویش خم گرفت ز تندیش گوینده را دم گرفت . نظامی . ◄ بازداشتن نفس و حبس کردن هوا. ◄ خفه شدن . (ناظم الاطباء). ◄ ترک دادن و تن زدن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (برهان ).توقف نمودن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ توقف کردن و استراحت نمودن و نفس تازه کردن . (یادداشت مؤلف ) : پیاده شده، دم گرفته ... روانه ٔ راه شدیم . (تحفه ٔ اهل بخارا). ◄ عدم جریان هوا. (ناظم الاطباء). بدبو شدن . متعفن و گنده بوی شدن . گنده شدن . (یادداشت مؤلف ): استرواح ؛ دم گرفتن گوشت یعنی گنده شدن . (مجمل اللغة). الصلول ؛ دم گرفتن گوشت پخته یا خام، یعنی گنده شدن . الکبث ؛ دم گرفتن گوشت . عرص ؛ دم گرفتن خانه از نم . غموم ؛ دم گرفتن . کبث ؛ دم گرفتن گوشت . غموم ؛ دم گرفتن گوشت، بریان و پخته . خیس ؛ دم گرفتن مردار. (از تاج المصادر بیهقی ). ◄ با هم به یک آهنگ خواندن یا بازگو کردن . به دم اندرشدن . دم آمدن . متفق خواندن . دسته جمعی خواندن . با یکدیگر هم آواز خواندن یا بازگو کردن چنانکه ذکری را در حلقه ٔ درویشان و صوفیان و یا تصنیفی فکاهی را. به جماعت آوازی خواندن : میاندار میخوانَد و سینه زنها دم می گیرند. (یادداشت مؤلف ). ◄ پوسیده شدن بدن . ◄ فرسوده گشتن خاطر. (ناظم الاطباء). ◄ اثر کردن نفس . مؤثرواقع شدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دم کسی در کسی گرفتن ؛ اثر کردن . تحت تأثیر نفس و سخن او واقع شدن . اثر بخشیدن افسون و سخن های سحرآمیز کسی : مدم دم تا چراغ من بمیرد که در موسی دم عیسی نگیرد. نظامی . دمت گر مرغ باشدپر نگیرد دمت گر صبح باشد درنگیرد. نظامی . گفتم ای دل کم آن زلف سیه کارش گیر کآن نه ماریست که در وی دم افسون گیرد. ابن یمین . بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم . فرهاد.