دماغ سوختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دماغ سوختن . [ دَ / دِ ت َ ] (مص مرکب ) محنت بسیار کشیدن . (ناظم الاطباء) (غیاث ). دماغ پختن . کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن، و به صورت لازم و متعدی هر دو استعمال می شود. (از آنندراج ) : به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت هنوز جهل مصورکه کیمیایی هست . سعدی . از صحبت صوفی منشان سوخت دماغم ای باده پرستان ره میخانه کدام است ؟ سعدی . به سینه هر نفسم صدهزار داغ مسوز برای سوختنم این قدر دماغ مسوز. باقر کاشی (از آنندراج ). محض از برای خاطر پروانه های نرم شب تا صباح شمع نشست و دماغ سوخت . فیاض (از آنندراج ). ◄ فکر بسیار کردن . (ناظم الاطباء) (غیاث ) (از آنندراج ).