دمبدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمبدم . [ دَ ب ِ دَ ] (ص مرکب، ق مرکب ) نفس بنفس و لحظه بلحظه و پی درپی و هر زمان و هر وقت و بسیار بار و اکثر اوقات . (ناظم الاطباء). ترجمه ٔ آناًفآناً و دمادم . (آنندراج ). در هر لحظه . پیاپی . هر لحظه . هر نفس . لاینقطع. پشت سر هم (زمانی ). پیوسته . (یادداشت مؤلف ). دمادم . به هر دم زدنی . (شرفنامه ٔ منیری ) : به هر کار بد اخترش رهنمون بزرگی بدش دمبدم بر فزون . فردوسی . اگرچه دمبدم تیمار می خورد به یاد روی خسرو صبر می کرد. نظامی . دمبدم می گفت از هر در سخن تا که باشد کاندر آید در سخن . مولوی . حزم چه بود بدگمانی در جهان دمبدم دیدن بلای ناگهان . مولوی . زنده می کرد مرا دمبدم امید وصال ورنه دور از نظرت کشته ٔ هجران بودم . سعدی . مثال سعدی عود است تا نسوزانی جماعت از نفسش دمبدم نیاسایند. سعدی . تو قایم به خود نیستی یک قدم ز غیبت مدد می رسد دمبدم . سعدی . شمعوش پیش رخ شاهد یار دمبدم شعله زنان می سوزم . سعدی . بارم ده از کرم سوی خود تابه سوز دل در پای دمبدم گهر از دیده بارمت . حافظ. می گشتم اندر این چمن و باغ دمبدم می کردم اندر آن گل و بلبل تأملی . حافظ. دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت از دیده ام که دمبدمش کار شستشوست . حافظ. دور از رخ تو دمبدم از گوشه ٔ چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت . حافظ. کلیم آن گردش چشم و نگاه دمبدم کم شد چو ساقی سرگران گردید ساغر دیر می گردد. کلیم (از آنندراج ). ◄ دفعه ای پس از دفعه ای . کرةً بعد اخری ̍. کرتی بعد کرتی .مرةً بعد مرة. نوبت بنوبت . یکی پس از دیگری . (یادداشت مؤلف ) : دمبدم می گذرند از نظر ما یاران این قدر دیده نداریم که بر خود نگریم . خاقانی . در همه عالم اگر مرد ار زنند دمبدم در نزع و اندر مردنند. مولوی . ماهمه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دمبدم . مولوی . این بدن مانند آن شیر علم فکر می جنباند او را دمبدم . مولوی . کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دمبدم . سعدی (بوستان ). تنور شکم دمبدم تافتن مصیبت بود روز نایافتن . سعدی (گلستان ). می وزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دمبدم می ناب . حافظ. و رجوع به دمادم و مترادفات دیگر شود.