دمدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمدار. [ دُ ] (نف مرکب ) دارنده ٔ دم . هر حیوانی که دارای دم باشد مانند اسب و استر. (ناظم الاطباء). ◄ دنباله دار. دارای دنبال . ♦ ستاره ٔ دم دار ؛ ذوذنب . (ناظم الاطباء). ◄ ضعف مذهب را نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). ◄ کنایه از حیوان و بیشعور است . (از یادداشت مؤلف ) : این خواجگان رافضی کافرکیش احمق روش عوان طبع ابله دم دار بی تمیز با دلهای پر غل و غش و کین جمع شده ... (نقض الفضائح ص ٤١). ◄ (اِ مرکب ) ساقه و چنداول و دنباله کش یعنی آن گروه از لشکر که از پس سپاه به راه روند و فرودآیند. (از فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (از لغت محلی شوشتر). مؤخرةالجیش . ساقه . عقب دار. (یادداشت مؤلف ). دنباله کش لشکر که به تازی ساقه و به ترکی چنداول گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از برهان ) : چو دم دار برداشتی پیش رو به منزل رسیدی همی نوبنو. فردوسی . سپه را بود پیشرو در ستیز بود باز دمدار گاه گریز. اسدی . منزل و مأوای خویش هیچ ندانم کجاست هستم دمدار قوم گاهی و گاهی نهاز. لامعی . ◄ قول . (ناظم الاطباء). ◄ شرط. (منتهی الارب ) (برهان ).
دمدار. [ دَ] (نف مرکب ) دارای دم . دم کرده . آمیخته به بخار و دم . گازدار: چاه دم دار؛ چاه که دارای گاز است . (یادداشت مؤلف ). ◄ باارتجاعیت . (ناظم الاطباء). ◄ موافق و همدم . (دانشنامه ٔ علایی ص ٢٤).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی