دمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمر. [ دَ م َ ] (ص، ق ) در اصطلاح عامیانه، منکب . نگون . به روی خفته . به روی افتاده . دمرو. خلاف ِ سِتان . مقابل طاق باز. این کلمه هرچند در کتاب نیامده است ولی لفظی درست و قدیم است . (یادداشت مؤلف ). بر روی خوابیده که در تازی منکوس گویند. (آنندراج ). منکوس . (غیاث ). به روی افتاده و به رو خفته و روی بر زمین نهاده . (ناظم الاطباء) : به گلشن عزبی غنچه خفته ام اما کسی نچیده گلی از حدیقه ٔ دمرم . فوقی یزدی (از آنندراج ). ♦ دمر شدن ؛ دوتا شدن برای برداشتن چیزی یا انجام دادن کاری . دوتا شدن چون راکعی .(یادداشت مؤلف ). ◄ وارون بر زمین نهاده . (یادداشت مؤلف ). ♦ دمر کردن ظرفی ؛ وارونه نهادن آن را یعنی بر دهانه آن را بر زمین نهادن . (یادداشت مؤلف ).