دمسنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمسنجه . [ دُ س َ ج َ / ج ِ ] (اِ مرکب ) دمسنجک . عایشه ٔ لب جو. دم جنبانک . (یادداشت مؤلف ) : سیمرغ به دمسنجه پنجه نکند رنجه او کبک گه لنجه من باز گه جولان . خاقانی . و رجوع به دم جنبانک شود. ◄ نوعی از ابابیل که چون بر زمین افتد نتواند برخیزد، و آن را بادخورک نیز گویند. (از برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به دمسیجه شود.