دمغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمغ. [ دَ ] (ع مص ) شکستن سر کسی را چنانکه به دماغ رسد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (از ترجمان القرآن جرجانی ص ٤٩) (از اقرب الموارد). ◄ زدن بر دماغ کسی . ◄ درد رسانیدن آفتاب به دماغ کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ذبح کردن جهت مهمانی کسانی گوسپند لاغر و یا گوسپند فربه را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ نیست کردن . نابود کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ غالب آمدن حق بر باطل و از میان بردن آن . (از اقرب الموارد). ◄ باطل کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ) (ترجمان القرآن جرجانی ص ٤٩). ◄ خوار کردن . (تاج المصادر بیهقی ). مغلوب کردن . (از اقرب الموارد).
دمغ. [ دَ م َ ] (از ع، ص ) سرشکسته . (ناظم الاطباء). سرخورده . بور: چون دید حرفش درست درنیامد دمغ شد. ◄ خجل و شرمسار. (ناظم الاطباء).