دمل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمل . [ دَ ] (ع مص ) اصلاح کردن زمین و یا نیرو دادن آن به سرگین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سرگین در زمین زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از المصادر زوزنی ). بار به زمین دادن . کود دادن به زمین . (یادداشت مؤلف ). ◄ اصلاح نمودن میان کسان . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نیک کردن میان قومی . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به کردن دارو دمل را و فایده بخشیدن بدان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ نرمی کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ به شدن و نیکو گردیدن جراحت . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
دمل . [ دُم ْ م َ ] (ع اِ) نوعی از ریش و یا عام است . ج، دَمامیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دُمَل . ج، دمامیل . (دهار). ریش، و به تخفیف میم نیز آید. جمع نادر آن دمامیل است . (از اقرب الموارد).و رجوع به دُمَل و دنبل شود. دانه ای است بزرگ و دموی صنوبری شکل و سرخ رنگ و دردناک در آغاز ظهور. ج، دَمامِل و دَمامیل . (کشاف اصطلاحات الفنون ) : چونکه درد دمّلش آغاز شد در نصیحت هر دو گوشش باز شد. مولوی . چون شکر ماند نهان تأثیر او بعد چندی دمّل آرد نیش جو. مولوی .
دمل . [ دُ م َ ] (ع اِ) ریش . ج، دِمْلان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مغنده . دنبل . دمبل . قرحه که برآید و میان آن چرک کند و گاه سر باز کند و گاه محتاج نشتر شود. (یادداشت مؤلف ). باغره . (لغت نامه ٔ اسدی ). ورغاه (به زبان مردم عامه ٔ طوس ). (لغت نامه ٔ اسدی ) : دمل از جنس خراج است و سبب آن بد گواریدن طعام باشد و حرکتهاو ریاضتها که بر امتلا کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ امثال : از دمل دولت یافتن ؛ گویند هرکه را دمل شود دولت به او روی آورد. (آنندراج ) : ضرری نیست که سودی ز پیَش گل نکند دمل غنچه ز دنبال زر گل دارد. تأثیر (از آنندراج ).