دمنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمنده . [ دَ م َ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از دمیدن .که بدمد. که به دمیدن پردازد. که نفس سخت بیرون دهد. فوت کننده . نفّاخ . نفّاث . دم بیرون کننده از بینی و دهان با آوازی خفیف چنانکه مار گاه حمله . آنکه نفس طویل از میان دو لب برآورد. نافح . نافخ . (یادداشت مؤلف ). متنفس . آنکه نفس کشد. دم زننده . (یادداشت مؤلف ): عربده ؛ مار دمنده ٔ بی زهر. (مهذب الاسماء): حفاث ؛ ماری باشد دمنده ٔ بی زهر. (یادداشت مؤلف ) : خروش دمنده برآمد ز کوه ستاره شداز تف ّ آتش ستوه . فردوسی . دمنده دمان گاودم بر درش برآمد خروشیدن از لشکرش . فردوسی . ◄ فریادکننده . (آنندراج ). فریادکننده جهت کمک و یاری و استعانت جوینده . (ناظم الاطباء) (از برهان ). فریادزننده . ◄ روشن و تابان و سوزان . ♦ شمع دمنده ؛ با پرتو و لمعان . تشعشعکننده : ز شمع دمنده چنان رفت نور کز او ماند بیننده را چشم دور. نظامی . ◄ وزنده . (ناظم الاطباء). ◄ آه کشنده : به پیکانش تن آتش دمنده به پیکارش دل آتش فگار است . مسعودسعد. ◄ خروشان . خشمگین . دمان . شورنده . غرنده . (یادداشت مؤلف ) : دمنده سیه دیوشان پیشرو همی بآسمان برکشیدند غو. فردوسی . ♦ اژدهای دمنده، دمنده اژدها ؛ اژدها که سخت نفس زند و بغرد. (یادداشت مؤلف ) : دمنده اژدهایی پیشم آمد خروشان و بی آرام و زمین در. لبیبی . یکی اژدهای دمنده چو بادی یکی از نخیزش گزنده چو ماری . عسجدی . ندیدم چون رضایش کیمیایی نه چون خشمش دمنده اژدهایی . (ویس ورامین ). ♦ پیل دمنده ؛ پیل خشمگین . فیل خروشان و خشمناک : نیل دهنده تویی به گاه عطیّت پیل دمنده به گاه کینه گزاری . رودکی . چو پیل دمنده گو پیلتن که خوار است بر چشم او انجمن . فردوسی . بپوشید رستم سلاح نبرد چو پیل دمنده برانگیخت گرد. فردوسی . چو پیل دمنده مر اورا بدید به کردار کوهی بر او بر دوید... به زال آگهی شد که رستم چه کرد ز پیل دمنده برآورد گرد. فردوسی . شیر درنده دیده فروافکند ز چشم پیل دمنده زهره براندازد از دهان . فرخی . ♦ دمنده نهنگ ؛ خروشان و خشمناک : گرازه بشد با سیامک به جنگ چو شیر ژیان با دمنده نهنگ . فردوسی . بشد پیش توران سپه او به جنگ بغرید همچون دمنده نهنگ . فردوسی . که کشتی درآمد به گرداب سنگ دهن باز کرد آن دمنده نهنگ . فردوسی . ♦ دمنده هزبر ؛هزبر خروشان و خشمناک . ۩ کنایه از پهلوانان دلاور وجنگجو و تازان : به اشکش بفرمود تا سی هزار دمنده هزبران نیزه گذار... فردوسی . ♦ شیر دمنده ؛ شیر خشمناک و غرنده . (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت گر کار زار است کار چه شیر دمنده چه جنگی سوار. فردوسی . تو با شاه کسری بسنده نه ای اگر شیر وپیل دمنده نه ای . فردوسی . باغ شکفته ای چو درآیی به بزمگاه شیر دمنده ای چو درآیی به کارزار. فرخی . ◄ عجله کننده . شتابان و تازان . (یادداشت مؤلف ) : بپوشید پس جوشن کارزار به رخش دمنده برآورد بار. فردوسی .