دموس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دموس . [ دَ ] (اِخ ) حلیم ابراهیم (١٣٠٥ - ١٣٧٧ هَ . ق . / ١٨٨٨ - ١٩٥٧ م .). در زحله ٔ لبنان بدنیا آمد و در همانجا به تحصیل علوم پرداخت و سپس به برزیل مسافرت کرد و در بازگشت به زحله در انتشار روزنامه ٔ مهذب شرکت جست و به شعر و ادب روی آورد و در این زمینه شهرتی فراوان یافت چنانکه روزنامه و مجله ٔ معتبری را نمی توان یافت که از اشعار و مقالات و کلمات او به خصوص در سالهای فترت بین ١٩١٠ و ١٩١٤ خالی باشد. وی در ٢٧ ایلول ١٩٥٧ / ١٣٧٧ هَ . ق . در بیروت درگذشت . او راست : ١ - الاغانی الوطنیة. ٢ - دیوان شعر که مکرر در مکرر تجدید چاپ شده است . ٣ - زبدة الاَّراء فی الشعر و الشعراء. (از معجم المطبوعات ستون ٨٨٤).
دموس . [ دُ ] (ع مص ) به معنی دمس است .(ناظم الاطباء). سخت تاریک شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). تاریک شدن شب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از المصادر زوزنی ). و رجوع به دمس (مص ) شود. ◄ ناپایدار گردیدن جای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ اصلاح کردن میان قوم . ◄ پوشیده داشتن خبر را. ◄ آرمیدن با زن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). ◄ در خاک و جز آن پوشیدن پوست را تا برکنند موی آن را. (منتهی الارب )
دموس . [ دَ ] (ع ص، اِ) کسی که پوست را جهت برکندن موی در خاک پنهان کند.ج، دُمُس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).