دموی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دموی . [ دَ م َ وی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به دم به معنی خون باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ) (از اقرب الموارد). رجوع به دم شود.
دموی . [ دَ م َ وی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به دم . خونی : اسهال دموی . (یادداشت مؤلف ). خونین و پرخون . (ناظم الاطباء) : و نیز از بیماری دموی و صفرایی به ماءالشعیر ایمنی بود و اطباءعراق وی را ماء مبارک خوانند. (نوروزنامه ). ◄ آنکه خون زیاد به تن دارد. (یادداشت مؤلف ). ♦ مزاج دموی ؛ مزاجی که خون بر آن غالب بود. (یادداشت مؤلف ).