دمچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمچه . [ دُ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) دم کوچک مانند دم مرغ و دم طاوس . (ناظم الاطباء). دم کوتاه را گویند. (برهان ) (آنندراج ). دم خرد : و آن یکی روشن که به دمچه ٔ او [ دجاجه ] است ردف خوانند. (التفهیم ). ◄ ساقه ٔ کوچک . ◄ سبد چوبی . ◄ خاشاک . ◄ هر گیاه سه برگه مانند یونجه و شبدر. (ناظم الاطباء). ◄ دنبلیچه . دمغزه . (یادداشت مؤلف ) : و چون گاو کشته بودند پاره ای از آن دمچه ٔ او برداشتند. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). ابوالفتوح رازی در تفسیردر این مورد افزوده است : ضحاک گفت زبانش بود سعید جبیر گفت دمغزه بود مجاهد گفت دنبالش بود. ◄ دنباله ٔ هر چیز را گفته اند. (برهان ) (آنندراج ). ♦ دمچه ٔ چشم ؛ دنباله ٔ چشم : زنخش چیست یکی گوی بلورین در مشک ابرویش چیست دو چوگان طلی کرده نگار دمچه ٔ چشم کدام است و دماوند کدام حلقه ٔ زلف کدام است و کدام است تتار. انوری . ◄ دم دانه ٔ انگور. دم بادام . دم گردوو غیره . (یادداشت مؤلف ). چوب خرد که پاره میوه ها را به خوشه یا شاخ پیوندد. چنبه . جمبه . قمع. ذفروق . (یادداشت مؤلف ): فصیط؛ دمچه ٔ خرما. (منتهی الارب ). ◄ بادزنی که از موی اسب سازند. (ناظم الاطباء).