دمیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمیده . [ دَ دَ / دِ ] (ن مف ) فوت کرده . پف کرده . ◄ که در آن بدمند. نای و بوق و مشک و هر چیزی که در آن دمیده باشند : ز نای دمیده بر آهنگ دور گمان بود کآمد سرافیل و صور. نظامی . ◄ آماسیده . بادکرده . ورم کرده . پف کرده . بالاآمده از پوکی . (یادداشت مؤلف ): رخاخ ؛ زمین دمیده که زیر پا شکسته گردد. باجر؛ کلان شکم و آماسیده و دمیده جوف . (منتهی الارب ). ◄ خروشیده . غریده : شب تاختنی کرد چو عفریت دمیده بر ماه فرس رانده و با چرخ چخیده . منوچهری . ◄ رسته و روییده . (ناظم الاطباء) : بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گِل ِ من . (گلستان ). ◄ شکوفه . ◄ ممتدشده . ◄ وزنده و شکفته . ◄ وزیده . (ناظم الاطباء). ◄ طلوع کرده . (یادداشت مؤلف ). -دمیده ٔ صبح ؛ سپیده ٔ صبح . (ناظم الاطباء). ◄ برافروخته . سرخ شده . برتافته : بفرمود تاطشتی از انگشت دمیده بیاوردند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٣ ص ٥٠٤).