دمیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دمیم . [ دَ ] (ع ص ) حقیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ). ◄ زشت رو. ج، دمام . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (ازغیاث ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) : چون وزیر و میر و مستوفی تو باشی کی بود مدحت آرای وزیر و میر و مستوفی دمیم . سوزنی . مأمنش مسکن صبیح و دمیم خاطرش ناقد کریم و لئیم . سنایی . ♦ دمیم الخلقه ؛ زشت منظر. که خلقتی ناموزون دارد. که تناسب اندام ندارد. بدقواره . مقابل مستوی الخلقه : و طلحه مردی دمیم الخلقه بود. (کتاب النقض ص ٣١٣). ◄ کوتاه قامت . ◄ پست و زبون . ج، دمام . (ناظم الاطباء). ◄ دیگ شکسته ای که سپرز و جز آن بر وی طِلا کرده باشند. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). دیگ راست کرده به دارو. (مهذب الاسماء).