دنبال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنبال . [ دَم ْ ] (اِ) بذله ولطیفه و شوخی . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) مسخره و لطیفه و بذله گو. (ناظم الاطباء). مسخره را گویند. (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (انجمن آرا).
دنبال . [ دُم ْ ] (اِ مرکب ) (از: دنب، به معنی ذنب + َال، ادات نسبت ) ذنب . (دهار). دم و ذنب . (ناظم الاطباء). دم اعم از آنکه ازآن ِ پرنده باشد یا از حیوانات . (از غیاث ): دم ؛ دنبال اسب . دنبال شتر. (یادداشت مؤلف ). دنباله . (برهان ) (از انجمن آرا) : به بازی و خنده گرفت و نشست شخ گاو و دنبال گرگی به دست . فردوسی . شغ گاوو دنبال گرگی بدست به کوپال سر هر دو را کرد پست . فردوسی . یکی برکشیده خط از یال اوی ز مشک سیه تا به دنبال اوی . فردوسی . گوسفندی که رخ از داغ تو آراسته کرد اژدها بالش و بالین کندش از دنبال . فرخی . طاووس بهاری را دنبال بکندند پرش ببریدند و به کنجی بفکندند. منوچهری . آتش و دود چو دنبال یکی طاوسی که براندوده به طَرْف دم او قار بود. منوچهری . همچنانکه خرمن و گیسو و دنبال [ ذوذنب ] اندر هوا برابر ایشان [ ستارگان ] پدید آید. (التفهیم ). ماننده ٔ ماریست که نیمیش سپید است از سوی سر و زشت و سیاه است به دنبال . ناصرخسرو. اما دندانش چون دندان گراز بود و دنبال داشت چون دنبال خران . (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). و بر دنبال او [ اطراغولندیطوس ] نقطه های سفید است ... و پیوسته دنبال همی جنباند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ضحاک گفت زبانش بود... مجاهد گفت دنبالش بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). و علامتش [ علامت حیوان زنده ] آن بود که دست و پای یا دنبال می جنباند یا چشم بر هم می زند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٢ ص ٩٥). یا سم گوساله و دنبال گرگ بر سر طور و شبان خواهم فشاند. خاقانی . فتراک عشق گیر نه دنبال عشق از آنک عیسیت دوست به که حواریت آشنا. خاقانی . اعدای مارفعل تو از زخم کین تو سوزنده تر ز سوزن دنبال کژدم است . خاقانی . بخت گویند که در خواب خر است من نه دنبال خری خواهم داشت . خاقانی . می زدند آن دو شیر کینه سگال برزمین چون دو اژدها دنبال . نظامی . گهی اشک گوزنان دانه کردی گهی دنبال شیران شانه کردی . نظامی . لعب با دنبال عقرب بوسه بر دندان مار پنجه با چنگال ضیغم غوص در کام نهنگ . هاتف اصفهانی . تسخیخ ؛ دنبال بر زمین فروبردن ملخ . (تاج المصادر بیهقی ). شائل ؛ آن ناقه که دنبال برمی دارد. (یادداشت مؤلف ). شول ؛ برداشتن ستور و شتر دنبال را. عسر، عسران ؛ دنبال برداشتن شتر. اکتبار؛ دنبال برداشتن است در دویدن . ابراق ؛ دنبال برداشتن اشتر. (تاج المصادربیهقی ). بصبصة؛ دنبال جنبانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). لألاءة؛ دنبال جنبانیدن . (دهار). اکتساع ؛ دنبال به زیر درآوردن سگ . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ اندک دنبال ؛ دم کوتاه . که دم خرد و کوتاه دارد: آمد برون ز بیشه یکی زرد سرخ چشم لاغرمیان و اندک دنبال و پهن سر. مسعودسعد. ♦ دنبال ببر خاییدن ؛ با قوی وزورمندی هول و مخوف ستیزیدن . چغیدن . کاویدن . (امثال و حکم دهخدا). با من همی چخی تو وآگه نیی که خیره دنبال ببر خایی چنگال شیر خاری . منوچهری . ♦ دنبال بریده ؛ ابتر. دم بریده . (یادداشت مؤلف ). ♦ مار کوفته دنبال ؛ ماری که دم او را به سنگ و جز آن کوبیده و له و خرد کرده باشند. (یادداشت مؤلف ) : ز رنج لرزان چون برگ یافته آسیب به درد پیچان چون مار کوفته دنبال . مسعودسعد. ♦ مشک دنبال ؛ دم سیاه . که دمی سیاه دارد : به بر زرد یکسر به تن لعل پوش همه مشک دنبال و کافورگوش . اسدی . ◄ سرین و دبر. ◄ عقب و پس چیزی . (ناظم الاطباء). پس چیزی . (غیاث ). پی . پس .عقب . پشت . عقیب . (یادداشت مؤلف ). ♦ از (زِ) دنبال ؛ از پی . براثر. در عقب : برآشفت گردافکن تاج بخش ز دنبال هومان برانگیخت رخش . فردوسی . دو چشمش ز کین چشمه ٔ خون شده ز دنبال گردش به هامون شده . اسدی . گدا چون کرم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز. (بوستان ). ♦ به دنبال ؛ در پی .عقب و پس و پشت : به دنبال محمل چنان زار گریم که از گریه ام ناقه در گل نشیند. میرزا طبیب اصفهانی . ۩ پس از... در پی ... بعد از... از لحاظترتیب : متصل به ... : به دنبال چشمش یکی خال بود که چشم خودش هم به دنبال بود. فردوسی . ♦ به دنبال آمدن ؛ پیروی کردن و از پی رفتن و تعاقب نمودن . (ناظم الاطباء). ♦ چشم به دنبال کسی (چیزی ) بودن ؛ انتظار او کشیدن . اشتیاق دیدن یا تصاحب داشتن . سخت مشتاق و عاشق دیدار یاتملک او بودن . (یادداشت مؤلف ) : به دنبال چشمش یکی خال بود که چشم خودش هم به دنبال بود. فردوسی . ♦ در دنبال ؛ در پی : گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب . حافظ. ♦ در دنبال کسی (چیزی ) افتادن ؛ عقب او حرکت کردن . پشت سر او رفتن . به دنبال او رفتن . (یادداشت مؤلف ) : سگ در دنبال افتاد. (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ دنبال چیزی گردیدن ؛ در پی آن بودن . جستجوی آن کردن . در عقب آن بودن . (یادداشت مؤلف ) : خضر این بادیه دنبال خطر می گردد چه خبر ما ز سر بیخبر خود داریم . صائب . ♦ دنبال رو ؛ که به دنبال کسی یا حیوانی رود. که عقیب وی رود. دنباله رو : بمیراند آتش فتنه را و خراب کند علامتهای آن را و براندازد آثار آن را و بدراند پیروهای آن و جدا گرداند دنبال روهای آن را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). ♦ دنبال کار خود رفتن ؛پی کار خود رفتن . عقب کار خود رفتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دنبال کاری را گرفتن ؛ تعقیب کردن آن . به عقب آن رفتن . پی آن راگرفتن . (یادداشت مؤلف ) : لشکرهای ایشان بیارامند و ساختگی بکنند دنبال کار خواهند گرفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ). ♦ دنبال کسی (جمعی ) را داشتن ؛ تعقیب آنان کردن . در پی آنان رفتن .(یادداشت مؤلف ) : عراقیان از پیش برخاستند و روی به جانب بغداد نهادند یونس خان دنبال ایشان داشت . (راحة الصدور راوندی ). نه من دنبال شان دارم به پاسخ نه جنگ خیر جوید گیو و بهمن . خاقانی . ♦ دنبال کسی رفتن ؛ او را دنبال کردن . تعقیب او کردن . دنباله رو و پیرو او شدن . (یادداشت مؤلف ) : گم آن شد که دنبال راعی نرفت . (بوستان ). ♦ دنبال کسی فرستادن ؛ عقب او فرستادن . کسی را عقب کسی روانه کردن . (یادداشت مؤلف ) : و چون خاقان خبر یافت دوازده هزار مرد را دنبال ایشان بفرستاد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٠٣). ♦ دنبال هم ؛ در پی هم . پشت سر هم . یکی پس از دیگری . (یادداشت مؤلف ). ◄ آخر. انتها. نوک .(یادداشت مؤلف ) : از [ شمشیر ] یمانی یک نوع آن بود که گوهر وی هموار بود به یک اندازه و سبزبود و متن او به سرخی زند و نزدیک دنبال نشانهای سپید دارد. (نوروزنامه ). ♦ در دنبال همه ؛ آخر همه . آخر از همه . (یادداشت مؤلف ). پس از همه . بعد از همه . ♦ دنبال ابرو ؛ پایان ابرو از سوی گوش . (یادداشت مؤلف ). ♦ دنبال چشم ؛ لحاظ. مؤخرالعین . (یادداشت مؤلف ). گوشه ٔ بیرونی چشم و ماق اکبر. (ناظم الاطباء). ♦ دنبال کشتی ؛ دبوسه . به معنی آخر دبوس است که خانه ٔ پس کشتی باشد. (آنندراج ). دبوسه . (ناظم الاطباء). ◄ از پس و از بعد. (ناظم الاطباء) : پس پناه برد امیرالمؤمنین دنبال این حادثه ٔ الم رسان و واقعه ای که سایه انداخت به آنچه خدا آن را از او خواسته است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). ◄ چوبه ٔ تیر. ◄ نشان و اثر پا و پی . ◄ خواهش و آرزو. (ناظم الاطباء). ♦ دنبال چیزی داشتن ؛ پی چیزی گرفتن . درصدد بدست آوردن رد آن بودن : باللَّه که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم . خاقانی .