دنبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دنبل . [ دُم ْ ب ُ ] (اِخ ) نام کوهی واقع در کوهستان دیار بکر از یک پارچه سنگ و پیوستگی به کوه دیگر ندارد و اطراف آن جلگه و دشت، و خوانین دنبلی آذربایجان منسوب بدانجا می باشند و نیز طایفه ٔ ضرابی کاشان از این گروهند. (ناظم الاطباء). ◄ طایفه ای از کردان که دنبلی نیز گویند بدان منسوب است . (یادداشت مؤلف ).
دنبل . [ دُم ْ ب َ ] (اِ) دمل و برآمدگی کوچکی در جلد که رنگش سرخ و شکلش مخروطی است و نوعاً مرکز آن متقرح گشته و گود می گردد. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). دبیله . دُمَّل . بناور.(یادداشت مؤلف ). ورمی که در اعضاء به هم رسد و به زبان عربی دمل می گویند. (لغت فرس اسدی ) : دنبل برآمد آن سره یار مرا به ... من بودمش به داروی آن درد رهنمون . سوزنی . این بد علاج و داروی دنبل که گفتمت گر بخردی مدار تو قول مرا زبون . سوزنی . چرخ دریوزه ٔ مرهم کند از خاک درش تا مگر به شود اندر خم پشتش دنبل . بیدل (از آنندراج ). و رجوع به دمل شود.
دنبل . [ ] (ص ) این کلمه در شاهد زیر از تاریخ طبرستان همراه زل آمده است و به نظر می رسد که با کلمه ٔ دنبه بستگی داشته باشد و معنی دنبه دار دهد، چه زل گوسفند بی دنبه را گویند و در این صورت ضبط آن نیز به ضم دال و فتح یا ضم باء خواهد بود. (از یادداشت مؤلف ) : و دویست وهشتادهزار گوسفند از دنبل و زل خاص او در دست چوپانان . (تاریخ سیستان ).