دندان زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دندان زدن . [ دَ زَ دَ] (مص مرکب ) با دندان گاز زدن چیزی را. به دندان گاز گرفتن . فروبردن دندان در چیزی . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از گزیدن . (آنندراج ) : گر تو ای شاه مرا در دهن شیر کنی تا مرا گاه طپانچه زند و گه دندان . فرخی (از آنندراج ). امتحان بیکارباشد آن دل چون سنگ را بیضه ٔ فولاد مستغنی است از دندان زدن . صائب (از آنندراج ). ◄ آزار رساندن . گزند رساندن : آتش ابراهیم را دندان نزد چون گزیده ٔ حق بود چونش گزد. مولوی . ◄ ضربه زدن با دندان (در فیل ) : فیل دندان بزد و او را به دو نیم کرد. (تاریخ بیهقی ). ◄ مقابله و برابری کردن . کنایه از برابری کردن است . (برهان ) (ناظم الاطباء) : ای بسا خصم که با شیر همی زد دندان خدمت او به ضرورت ز بن دندان کرد. امیرمعزی (از آنندراج ). ◄ خصومت ورزیدن و کینه خواستن . (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (برهان ). کنایه از جنگ کردن است . ◄ خوردن . (از آنندراج ). با نوک دندان پاره ای از چیزی را کندن و خوردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ چسبیدن . (ناظم الاطباء) (از برهان ).