دوا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ ع. دواء ] (اِ.)<BR>۱- دارو. ج. ادویه.<BR>۲- (عا.) مواد مخدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ ع. دواء ] (اِ.) ۱- دارو. ج. ادویه. ۲- (عا.) مواد مخدر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوا. [ دَ ] (ع اِ) دواء. دارو. اِساء. ج، ادویه . آنچه بدان مریض را معالجه کنند. (یادداشت مؤلف ). دارو و هرچه بدان بیماری و ناخوشی را چاره کنند. (ناظم الاطباء). سفاء: سهول ؛ دوایی که شکم راند. (منتهی الارب ) : هرچه خوش است آن خورش جسم تست هرچه نه خوش است ترا آن دواست . ناصرخسرو. مبتلای درد عصیانی به طاعت بازگرد درد عصیان را جز از طاعت نیابد کس دوا. ناصرخسرو. به درد دلم کآشنایی نبینم هم از درد، دل را دوایی نبینم . خاقانی . مریمی کش هزارویک درد است صدهزارش دوا فرستادی . خاقانی . تا دل عطار را درد و دوا شد یکی نیست جزاو را به عشق مدح و ثنا ساختن . عطار. خستگی اندر طلبت واجب است درد کشیدن به امید دوا. سعدی . ♦ بی دوا و بی غذا ؛ سخت بیچاره و درمانده و بیمار. (یادداشت مؤلف ). ♦ دوای درد بودن (نبودن )؛ کافی و سودمند بودن (نبودن ). ◄ مرهم . آنچه بر جراحات نهند التیام را. (یادداشت مؤلف ). ♦ دوا بستن ؛ مرهم نهادن . دارو گذاشتن : زهر غم ریخت به خوناب که این مرهم تست عشق بر چاک دلم بست دوایی که مپرس . علی خراسانی (از آنندراج ). ◄ به کنایه و پنهانی شراب و عرق و دیگر مشروبات الکلی را گویند: دوا خور؛ معتاد به شراب و عرق و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ مجازاً، درمان . معالجه . طبابت . مداوا. علاج . چاره . (از یادداشت مؤلف ) : دوای تو جز مغز آدم چو نیست بر این درد و درمان بباید گریست . فردوسی . ببینی که کام تو گردد روا که من دانم این درد دل را دوا. فردوسی . دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچگونه چاره مدان . سنایی . لب جانان دوای جان بخشد درد از آن لب ستان که آن بخشد. خاقانی . آن را که بشکنند نوازش کنند باز یعنی که چون شکست نوازش دوای اوست . خاقانی . دلم دردمند است و هم درد بهتر طبیب دلم کزدوا می گریزم . خاقانی . دل پردرد تهی کو به دوایی نرسید خود دوا بر سر این درد مگر می نرسد. خاقانی . مر این درد را دوایی نیست . (گلستان ). دوای درد خود اکنون از آن مفرح جوی که در صراحی چینی و شیشه ٔ حلبی است . ؟ (از آنندراج ). ♦ امثال : کر مصلحتی دوا ندارد . (امثال و حکم دهخدا). ♦ بی دوا ؛ بی درمان . بی دارو. که دارو و علاجی نداشته باشد : دری دیگر نمی دانم که روی از تو بگردانم مخور زنهار بر جانم که دردم بی دوا ماند. سعدی . ♦ دوا جستن ؛ معالجه و درمان کردن . (آنندراج ). در پی معالجه بودن . مداوا طلبیدن . چاره جویی کردن : با درد دل دوا ز طبیب امل مجوی کاندر علاج اوست تباشیرش استخوان . خاقانی . ♦ دوا درمان، دوا و درمان . معالجه و مداوا: هرچه دوا درمان کردند مریض شفا نیافت . (از یادداشت مؤلف ). ♦ دوا ساختن ؛ مداواکردن . علاج نمودن . معالجه کردن . درمان کردن : از آن شراب که نامش مفرح کرم است به رحمت این جگر گرم را بساز دوا. خاقانی . ♦ دوا شدن ؛ سبب معالجه شدن . مایه ٔ مداوا گشتن . معالجه نمودن . بهبود بخشیدن : بُاردیبهشت باد صبا کوه و دشت را بر زخمهای باد مه دی دوا شده ست . ناصرخسرو. ♦ دواشدنی ؛ چاره پذیر. قابل علاج . (یادداشت مؤلف ). ♦ دوا نهادن ؛ مرهم گذاشتن . بهبود بخشیدن : غمزه ٔ شوخت جراحت می کند هرکه را لطفت دوایی می نهد. امیرخسرو (از آنندراج ). ♦ دوا و درمان کردن ؛ معالجه کردن . مداوا نمودن . (یادداشت مؤلف ). ◄ سم . زهر. ♦ دواخور کردن کسی را ؛ مسموم ساختن او را. (یادداشت مؤلف ). چیزخورکردن .
مترادف و متضاد واژهدان
دارو درمان، معالجه
واژگان فارسی سره واژهدان
دارو