دوختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوختن . [ ت َ ] (مص ) (مصدر دیگر یا حاصل مصدر آن دوزش و دوزندگی و مصدرمرخم آن دوخت است ). دوزیدن . پیوند دادن و متصل کردن پارچه های جامه و جز آن با سوزن و نخ بهم . (ناظم الاطباء) (از برهان ). خیاطة. (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). حوص . حیاصة. (تاج المصادر بیهقی ) خصف . (ترجمان القرآن ). دو کناره ٔ دو قطعه ٔ پارچه را بر هم نهادن و پیوند دادن . مقابل بریدن و دریدن و قیچی کردن . (یادداشت مؤلف ): حتی . احتاء. خیاطت . خیاطی . لهط. قطر. لجم .خیاطة. خیط؛ دوختن جامه را. سرب ؛ دوختن درز. طب . تطبیب ؛ دوختن درز مشک را به دوال . (منتهی الارب ). کتب ؛ مشک دوختن . (تاج المصادربیهقی ). خرز؛ دوختن درز موزه و جز آن را. (منتهی الارب ) (دهار). سراد. تسرید، درزدوختن ادیم را. سلة؛ دوختن یک درز به دوال . فرطمة؛ دوختن بینی موزه را و در پی کردن . اکتتاب . کتب ؛ دوختن درز مشک را به دو دوال . (منتهی الارب ) : وزآن پس بدوزد کجا کرد چاک ز دل دور کن ترس و اندوه و باک . فردوسی . چو شد بافته شستن و دوختن گرفتند ازو یکسر آموختن . فردوسی . نیاید به کار من این ساز جنگ به سوزن ندوزند چرم پلنگ . فردوسی . گاهی بکشد شعله و گاهی بفروزد گاهی بدرد پیرهن و گاه بدوزد. منوچهری . قبای معلم سبزگار روزگار دوخت . (سندبادنامه ص ٢). مثلی معروف است که گرگ را دوختن باید آموخت که او خود دریدن نیکو داند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). ♦ امثال : آنکه داند دوخت او داند درید . (امثال و حکم دهخدا). ♦ بردوختن (یا بهم بردوختن ) ؛ پیوند دادن . بهم متصل کردن . روی یا کنار هم قرار دادن و دوختن : تا پس از مدتی ... بدیدم که پاره پاره برمی دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت . (گلستان سعدی چ مصفا ص ١١٠). گر بماندیم زنده بردوزیم جامه ای کز فراق چاک شده ست . سعدی . ◄ درز شکافته را گرفتن و قطعه ٔ درست و سالم روی قسمت دریده نهادن و گرداگرد آن را دوختن : بر امانت خیانتی بردوخت وآن امینی به خائنی بفروخت . نظامی . ۩ چسباندن زره و درع را با تیر و نیزه بر بدن دشمن . (یادداشت مؤلف ) : به زخم سنان آتش افروختی به یک نیزه ده درع بردوختی . فردوسی . ♦ بردوختن خستگیها ؛ التیام جراحات . بخیه زدن و بستن جراحات : برش مشک و عنبر همی سوختند همه خستگیهاش بردوختند. فردوسی . ♦ پاره بردوختن ؛ دوختن شکافته ها. اصلاح پارگیها با دوخت : مردان همه عمر پاره بردوخته اند قوتی به هزار حیله اندوخته اند. سعدی . ♦ جامه ٔ نو دوختن ؛ لباس تازه ای بر تن کردن : سروبنان جامه ٔ نو دوختند زین سو و آن سو به لب جویبار. منوچهری . ♦ رقعه بر چیزی دوختن ؛ وصله کردن : چند به شب در سماع جامه دریدن به شوق روز دگر بامداد رقعه بر آن دوختن . سعدی . ♦ رقعه بر رقعه دوختن ؛ وصله روی وصله زدن . کنایه است از سخت پریشان حال و فقیر و درمانده بودن . ♦ رقعه دوختن ؛ وصله زدن . پینه زدن . دوختن وصله بر پاره ٔ لباس . درپی کردن : هم رقعه دوختن بِه و الزام کنج صبر کز بهر جامه رقعه بَرِ خواجگان نوشت . سعدی . ◄ بخیه زدن . دوانیدن نخ به سوزن کرده، باری از زیر و باری از روی در جامه . (یادداشت مؤلف ). ◄ بستن .فراهم آوردن . روی هم آوردن چنانکه چشمها را. (یادداشت مؤلف ) : اگر جادویی باید آموختن به بند و فسون چشمهادوختن . فردوسی . دو گیتی به رستم نخواهد فروخت کسی چشم و دل را به سوزن ندوخت . فردوسی . ♦ چشم دوختن (یا بردوختن ) از کسی یا چیزی ؛ صرفنظر نمودن از آن : سر من دار که چشم از همگان بردوزم دست من گیر که دست از دو جهان بردارم . سعدی . سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز برو کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد. حافظ. ♦ چشم شادی دوختن ؛ در شادی بستن . از نشاط و شادی دوری کردن : گلستانش برکند و سروان بسوخت به یکبارگی چشم شادی بدوخت . فردوسی . ♦ چشم نیرنگ بردوختن ؛ دیده ٔ مکر کسی را بستن . کنایه از جلوگیری از نیرنگ کسی کردن است . (یادداشت مؤلف ) : بگفتند زآن گونه کآموختند سبک چشم نیرنگ بردوختند. فردوسی . ♦ چشم یا دیده دوختن (یا بردوختن یا فرودوختن ) ؛ بستن . فروبستن . چشم بربستن . چشم پوشیدن : یک اهل نماند پس چرا چشم زین پرده دران فروندوزند. خاقانی . دیده ٔ ظاهر بدوز بارگه اینک ببین جوشن صورت بدر معرکه اینک درآ. خاقانی . به فلک بخیه درندوخته اند چشم خورشید برندوخته اند. خاقانی . چشم شب از خواب چو بردوختند چشم چراغ سحر افروختند. نظامی . گر مرا بی تو در بهشت برند دیده از دیدنت نخواهم دوخت . سعدی . مرا با دوست ای دشمن وصال است ترا گر دل نخواهد دیده بردوز. سعدی . مگر از شوخی تذروان بود که فرودوختند دیده ٔ باز. سعدی . نگویم لب ببند و دیده بردوز ولیکن هر مقامی را مقالی . سعدی . ز دیدنت نتوانم که دیده بردوزم اگر معاینه بینم که تیر می آید. سعدی . ♦ چشم یا دیده ٔ کسی را دوختن (یا بردوختن ) ؛ بستن آن : عشق آمد و چشم عقل بردوخت شوق آمد و بیخ صبر برکند. سعدی . غبار هوا چشم غفلت بدوخت سموم هوس کشت عمرم بسوخت . سعدی (بوستان ). ۩ با حربه و ضربه خستن و کور کردن آن : ز پیکان الماس چشمش بدوزد دگر تخت و صندوق از برنسوزد. اسدی . ♦ دهان کسی را دوختن ؛ بستن دهان او را. او را ساکت و خاموش ساختن . ۩ متصل ساختن لبها به هم با گذراندن چیزی چون پیکان و سوزن و میخ و غیره از آن : به پولاد پیکان دهانش بدوخت همی خار از زهر او برفروخت . فردوسی . به دین زن دست تا ایمن شوی زو که دین دوزد دهانش را به مسمار. ناصرخسرو. ♦ دیده از عیب کسی بردوختن ؛ چشم پوشی کردن از آن . اغماض نمودن : سخن چینی از کس نیاموختیم ز عیب کسان دیده بردوختیم . نظامی . ♦ لب به مسمار فرودوختن ؛کنایه است از فروبستن لب : ستاره گره بسته بر کارها فرودوخته لب به مسمارها. نظامی . ♦ لب دوختن ؛ دم فروبستن . ساکت شدن . خاموش گردیدن . (از یادداشت مؤلف ) : زنان گر بدوزند لب را به بند به آخر همان بند پاره کنند. فردوسی . ز لب دوختن غنچه را زندگی است چو بشکفت زآن پس پراکندگی است . امیرخسرو دهلوی . ♦ نظردوختن ؛ چشم بستن . دیده بربستن : همی خرامد و عقلم به طبع می گوید نظر بدوز که آن بی نظیر می آید. سعدی . ◄ نصب کردن . محکم نمودن . (ناظم الاطباء). ◄ ضمیمه کردن . پیوستن . پیوند دادن . بستن . استوار کردن . زدن به . وصل کردن . متصل ساختن : مربوط کردن .با زدن و فروبردن چیزی در دو چیز آن دو را به هم پیوستن چنانکه عضوی را به عضوی دیگر یا به زره و لباس .(یادداشت مؤلف ): دوختن برگهای دفتر و جزوه و جز آن ؛ اتصال آنها به وسیله ٔ گیره های فلزی ماشین دوخت . دوختن تسمه ٔ صندوق و جعبه با میخ و جز آن ؛ سخت پیوند دادن و چسباندن تسمه بدان . چسبانیدن زره و درع را با تیر و نیزه بر بدن دشمن . (ناظم الاطباء) (از برهان ): اختزاز. خز؛ به تیر و نیزه دوختن . خصف ؛ دوختن نعل را. (منتهی الارب ). بش ؛ آهن پاره ٔ تنک یا بند که بر صندوق و دوات و در زنند و به مسمار بدوزند. (لغت فرس اسدی ) : به میخ و به مس درزها دوختند سوار و تن و باره افروختند. فردوسی . تنت را بدوزم به پیکان تیر نبیند دگر چشم تو زال پیر. فردوسی . همی دوختشان سینه ها تا به پشت چنین تا بسی سرکشان را بکشت . فردوسی . سراسرجگرشان بدوزم به تیر بیارم زن و کودکانشان اسیر. فردوسی . به پیکان بدوزم زره بر برت به سم ستوران بکوبم سرت . فردوسی . بزد تیر و پهلوش با دل بدوخت دل شیر ماده بر او بر بسوخت . فردوسی . سنانش آتش کین فروزد همی خدنگش دل شیر دوزد همی . اسدی . ◄ بستن . مسدود کردن : میر چه گویی که بر تو بر در مسجد ای شده گمره بدوخته ست به مسمار. ناصرخسرو. فرعون بفرمود تا جامه های وی برکندند و با چهار میخ آهنین دست و پای او را بر زمین دوختند. (قصص الانبیاء ص ١٠٥). تیری بینداخت چنانک سر مار در زمین بدوخت . (نوروزنامه ). گو به سنانم بزن یا به خدنگم بدوز گر به شکار آمده ست دولت نخجیر او. سعدی . مگر دشمن است این که آید به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ . سعدی . ♦ به میخ دوختن ؛ میخکوب کردن . (یادداشت مؤلف ). با میخ متصل کردن چیزی به چیزی : بفرمود تا جرجیس را بیفکندند و به میخها او را بر زمین دوختند. (قصص الانبیاء ص ١٩١). ♦ درم اندر کلاه دوختن ؛ کنایه است از به تجمل و ثروت گراییدن : درم اندر کلاه خود دوزند خلق را ترک و همت آموزند. اوحدی . ♦ موی به تیر دوختن ؛ با تیر موی را هدف قرار دادن و آن را زدن و شکافتن . کنایه است از مهارت در تیراندازی . (از یادداشت مؤلف ) : گر موی سر آماج نهی موی بدوزی وین از گهر آموخته ای تو نه به تقدیر. فرخی . ♦ یک اندر دگر دوختن ؛ یکی را به دیگری دوختن و پیوستن و متصل کردن . ◄ زدن . خستن . شکردن و شکستن و کشتن با حربه وآلتی . (از یادداشت مؤلف ). و رجوع به معنی قبل و شواهد آن شود. ◄ اندودن . (ناظم الاطباء). ◄ متوجه ساختن . فرودوختن . افکندن چنانکه چشم را به چیزی . (از یادداشت مؤلف ). ♦ چشم دوختن بر چیزی یا به چیزی یا کسی یا جایی ؛ انتظار محبت و احسان و خیر داشتن از آن چیز یا کس یا جا. چشم امید بدان داشتن . علاقمندو آزمند او بودن . (یادداشت مؤلف ) : خصلت دزدان و خوی راهزنان است چشم طمع دوختن به جانب کالا. قاآنی . ♦ فرودوختن چشم به چیزی ؛ پابند و نگران آن شدن : به زر چشم خود را فرودوختی جهان را به دینار بفروختی . فردوسی .
دوختن . [ ت َ ] (مص ) شیر دوشیدن .(ناظم الاطباء) (از برهان ) دوشیدن . (آنندراج ): المخانة؛ آن اشتر که گردن بکشدنزدیک دوختن . (دهار). النعوس ؛ آن اشتر که خواب کند نزدیک دوختن . (مهذب الاسماء) : و آن گنده پیررا پسری بود یتیم و درویش بودند و معیشت ایشان از آن شیر بودی که از آن گاو بدوختندی و باز بفروختندی وبدان زندگانی کردندی . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). تف سیاستش از دیو دمنه ساخته خف کف کفایتش از شیر فتنه دوخته شیر. ابوالفرج رونی . شیر هرماس دوخت تدبیرش وام افلاس دوخت احسانش . سراج الدین راجی . ♦ بردوختن ؛ دوشیدن . بردوشیدن : بجای خشتچه گر شصت ناقه بردوزی هم ایچ کم نشود گند زشت آن بغلت . عماره ٔ مروزی .
دوختن . [ ت َ ] (مص ) اندوختن و جمع کردن مال . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (آنندراج ). صورتی دیگر از توختن . رجوع به توختن و اندوختن شود. ◄ ادا کردن وگزاردن وام و قرض و نماز. (ناظم الاطباء) (از برهان ). توختن . ادای قرض . ادای دین . وامگزاری : مادرش بود آن فریب آموخته وام بیحد ازعطایش دوخته . مولوی . شیر هرماس دوخت تدبیرش وام افلاس دوخت احسانش . سراج الدین راجی . رجوع به توختن شود.