دور داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) روانه کردن و به فاصله نگاه داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ راندن . به فاصله گرفتن داشتن . از خود دور ساختن . فاصله ایجاد کردن . برکنار داشتن : دل خویش گر دور داری ز کین مهان و کهانت کنند آفرین . فردوسی . همیشه خرد را تو دستور دار بدو جانت از ناسزا دور دار. فردوسی . چهارم که دل دور داری ز غم ز ناآمده بد نباشی دژم . فردوسی . که دانا نیازد بتندی به گنج تن خویش را دور دارد ز رنج . فردوسی . به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زلتی رفت معذور دار. سعدی (بوستان ). فرومایه را دور دار از برت مکن آنکه ننگی شود گوهرت . سعدی (بوستان ). تنزیه ؛ دور داشتن خود را از زشتی و بدی . مجافاة. تستر. تجنیب ؛ دور داشتن کسی را از چیزی . مکاتلة؛ دور داشتن خدای کسی را از نیکی . (منتهی الارب ). حاش لله ؛ دور دارد خدای . (ترجمان القرآن ).