دور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دور شدن . [ دَ / دُو ش ُ دَ ] (مص مرکب ) گذشتن دوران . دور گذشتن . گذشتن زمان : ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید. حافظ (دیوان ص ١٦٤ چ قزوینی ). ◄ (اصطلاح منطقی ) دور و تسلسل پیدا کردن . دنبال هم آمدن دوچیز که وجود یکی موقوف بر وجود دیگری است . (از آنندراج ). ◄ مکرر شدن : دور می شد این سؤال و این جواب ماند چون خرمحتسب اندر خلاب . مولوی .
دورشدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فاصله دار شدن چیز. (ناظم الاطباء). فاصله گرفتن . نأث . منأث . مماتنة. تنطنط. سنج . زوال . زوح . سلخ . سحن . سحر. شط. شطوط. شطف . شطوف . شحط. شحوط. مشحط. طلب . عزلة. اجلاء. انجلاء. تجلی . مهایطة. هیاط. اتنان . ازولال . اشتطاط. اعزاب . اغراب . تعزیب . غربة. اماطة. اندفاع . انسدار. انعزال . تماتة. تعادی . تنحی . تهلات . نوء. نیط. انتیاط. (منتهی الارب ). مبط. اطلاب . انتزاح . بعد. تحوش . تنزه . حبابة. شط. شطور. شطوب . (تاج المصادر بیهقی ). استبعاد. بعد.جنابة. جنب . جنوب . خسو. خسوء. زحل . سحق . غرابة. قصی . مباعدة. نأی . (دهار). انخسا. (دهار) (تاج المصادربیهقی ) (المصادر زوزنی ). زیخ . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). مشطون . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). قصو. نأی . تجافی . تجنب . اجتناب . تقطر. (تاج المصادر بیهقی ). غروب . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). انزیاح . شسوع . تمادی . نبو. تنائی . تراخی . نزوح . مقاصاة. ریم .(یادداشت مؤلف ): خساء؛ دورشدن سگ و رفتن . جغو؛ دورشدن از چیزی . جغاء؛ دورشدن از کسی . (منتهی الارب ). ♦ دور شدن از چیزی ؛ دوری گزیدن از آن . پرهیز کردن از آن . فاصله گرفتن از آن . کناره گرفتن از آن . اجتناب ورزیدن از آن . بدان مبادرت نکردن . (یادداشت مؤلف ) : قند جدا کن ازاوی دور شو از زهر دند هرچه به آخر به است جان ترا آن پسند. رودکی . چنین گفت طلحند جنگی به گو که از باد ژوبین من دورشو. فردوسی . بروی [ مردم ] واجب گشت ... تا هر چه ستوده تر سوی آن گراید و از هر چه نکوهیده تر از آن دور شود. (تاریخ بیهقی ). گفتی مگر که دور نباید شد زین تلخ و شور و چرب و خوش و شیرین . ناصرخسرو. رنج مشو راحت رنجور باش ساعتی از محتشمی دور باش . نظامی . ♦ دور شدن از راهی ؛ بدان راه قدم ننهادن . از آن طریق دوری گزیدن : راهی کو راست است بگزین ای دوست دور شو از راه بی کرانه وترفنج . رودکی . گرنه مستی از ره مستان و شر و شورشان دورتر شو تا به سردر ناید اسبت ای پسر. ناصرخسرو. ◄ آسودن از آن چیز. رهایی یافتن از آن : بیاسود و از رنجگی دور شد وز آنجا به شهر فغنشور شد. اسدی . ♦ دور شو! کور شو! ؛ برد. بردابرد. ازره برد. رجوع به برد و بردابرد. شود. ◄ غایب شدن . (ناظم الاطباء) : نزدیک نمی شوی به صورت وز دیده ٔ دل نمی شوی دور. سعدی . ◄ بیرون شدن . خارج شدن . رانده شدن . (یادداشت مؤلف ) : به درگاه رفتن صوابتر... مگر این وسوسه از دل من دور شود. (تاریخ بیهقی ). ♦ دور شدن از خود ؛ به خود نپرداختن . دوری کردن از خودپرستی و خواهشهای نفسانی : ای برادر یکدم از خود دور شو با خود آی و غرق بحر نور شو. مولوی . ◄ دورگشتن . جداشدن . مفارقت گزیدن . دور افتادن . (یادداشت مؤلف ) : هوش من آن لبان نوش تو بود تا شد او دور من شدم مدهوش . ابوالمثل . با محنتش به نعمتش اندر مکن طمع زیرا ز نعمتش نشود دور محنتش . ناصرخسرو. تنت چو تارست، جانت پود، تو جامه جامه نماند چو پود دور شد از تار. ناصرخسرو. دور از خوشی دور شد و قصور بر خرابی مقصور گشت . (تاریخ جهانگشای جوینی ). ♦ دور شدن از کسی (یا از بر کسی ) ؛ جدا شدن از وی . دوری گزیدن از او. سفرکردن . مفارقت نمودن از وی : هرکه او گامی از تو دور شود تو از او دور شو به صد فرسنگ . ناصرخسرو. وگر تو گرد چنین کارها نیاری گشت بیا و از بر ما دور شو که ما ناریم . ناصرخسرو. مست گشتند ای برادر خلق از ایشان دور شو پیش از این کاین بقعه ٔ پرنور پرظلما شود. ناصرخسرو. ♦ دور شدن چیزی از کسی ؛فاصله گرفتن از وی . جدا شدن آن از وی . محروم گشتن وی از آن : چو کیخسروآمد بدان روی آب از او دور شد خورد و آرام و خواب . فردوسی . نگردد همی بر ره بخردی از او دورشد فره ایزدی . فردوسی . ◄ زایل شدن . از میان رفتن . از بین رفتن . شدن . (یادداشت مؤلف ). برطرف شدن : اخلاق ناستوده از وی بیکبارگی دور شده بود. (تاریخ بیهقی ). و شر این فرصت جوی دور شود. (تاریخ بیهقی ).