دورادور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورادور. (اِ مرکب، ق مرکب ) با فاصله ٔ بسیار. از دور. (ناظم الاطباء). از ساحت دور. از بسیار دور. (یادداشت مؤلف ) : بعد از این دورادور دستبردی کرده و جمع می باشیم و نمی پراکنیم تا ضجر شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٠٩). علی تکین از آب بگذشت و در صحرایی وسیع بایستاد از یک جانب رود درخت بسیار و دیگر جانب دورادور لشکر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥١). مرا به هجو مترسان چنین ز دورادور اگر برابر من شاعری و نظم آرای . سوزنی . به نوشانوش می در کاس می داشت ز دورادور شه را پاس می داشت . نظامی . نه گنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور. امیرشاهی (از آنندراج ). ♦ از دورادور کسی را شناختن ؛ آشنایی اسمی داشتن با کسی . از طریق آثار و ذکر او بوسیله ٔدیگران کسی را شناختن : از دورادور او را می شناسم ؛ نام او را شنیده ام . (از یادداشت مؤلف ). ♦ دوختن جامه دورادور ؛ با بخیه های گشاد دوختن آن را. (یادداشت مؤلف ): شصر؛ دورادور دوختن . (منتهی الارب ). ◄ (ص مرکب ) بعید. مستبعد. غیرممکن و غیرمحتمل : گر به رویت کنند نسبت حور جان من نسبتی است دورادور. حیاتی گیلانی (از آنندراج ).
دورادور. [ دَ / دُو دَ / دُو ] (اِ مرکب، ق مرکب ) گرداگرد و پیرامون . (ناظم الاطباء). پیرمن . اطراف . (یادداشت مؤلف ) : ز گردکهای دورادور بسته مه و خورشید چشم از نور بسته . نظامی . رجوع به دور شود.