دورافتاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورافتاده . [ اُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) دورمانده از کسی یا جایی : غریب ؛ دورافتاده از مسکن . (دهار). ♦ دورافتاده از وطن ؛ جلای وطن کرده . (یادداشت مؤلف ). ◄ کنایه از کسی است که حقیقت را خوب نمی تواند درک کند. (از آنندراج ) : مه برآمد بررخش گفتم که لوحش ساده است آفتاب این لاف زد گفتم که دور افتاده است . تأثیر (از آنندراج ). کرده ام روی چو خورشید ترا نسبت به ماه مه کجا رویت کجا بسیار دور افتاده ام . ابراهیم چاهی (از آنندراج ). ◄ کسی که فهم سخن کماینبغی نتواند کرد و گویا از ادراک افتاده است . (از آنندراج ). ◄ از اصل بریده و به فرع کشانیده شده .