دوران کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوران کردن .[ دَ / دَ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) گردش کردن . چرخیدن .گردیدن . دور زدن . چرخ زدن . گرد گردیدن : چودید گردون دوران شاه در میدان همی نیارد آن روز هیچ دوران کرد. مسعودسعد. تو آن شهی که فلک تا ترا همی بیند نگردد و نکند بی مراد تو دوران . امیرمعزی (از آنندراج ). به گرد نقطه ٔ عالم سپهر دایره وار ندیده شبه تو چندانکه می کند دوران . سعدی . شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان که بس دوران کند گردون و بس لیل و نهار آرد. حافظ. دل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد وندر آن دایره سرگشته ٔ پابرجا بود. حافظ. ♦ گرد کسی دوران کردن ؛ گرد او گشتن . بلاگردان او شدن . خود را فدای او ساختن : گیتیت گربه ای است که بچه خورد من گرد او ز بهر چه دوران کنم . ناصرخسرو.