دوران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوران . (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان . با ٢١٤ تن سکنه . آب آن از رودخانه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
دوران . (اِ) نی و نای . (ناظم الاطباء). دورای .
دوران . [ دَ وَ ] (ع مص ) گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). به معنی دور است . (از ناظم الاطباء). گرد گردیدن .دور زدن . چرخ زدن . چرخ خوردن . چرخیدن . (یادداشت مؤلف ). گشتن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). گرد گشتن . (ترجمان القرآن ص ٤٩). ◄ (اِمص ) گردش . (ناظم الاطباء). چرخ . چرخش . رجوع به دور شود. گردش به طور دایره . (ناظم الاطباء) : از آن روز که قلم را بیافرید تا آن روز که آفتاب و ماه و ستارگان و زمین را بیافرید و فلک بر دوران آمد شش هزار سال بود. (قصص الانبیاء ص ١٢). روی هوا را به شعر کحلی بسته گیسوی شب را گرفته در دوران بر. مسعودسعد. ♦ دوران الفلک ؛ جنبش پی درپی چرخ یکی پس از دیگری بدون توقف و درنگ . (ناظم الاطباء). ♦ دوران دم ؛ گردش خون . (لغات فرهنگستان ). گردش خون در عروق و شرایین و قلب و غیره . (هاروه کاشف دوران دم است ) (یادداشت مؤلف ). ◄ گردش سر و دوار. (ناظم الاطباء) (از غیاث ). گیجی سر. (ناظم الاطباء). سرگیجه . دور. مبتلا به علت دوار گردیدن و دوار گشتن سر را گویند. (آنندراج ): سماویر؛دوران سر که نمودار شود مردم را به سبب ضعف بینایی .رَنح ؛ دوران سر. (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح منطقی ) استناد حکم را بر وضعی که صلاحیت علیت را وجوداً و عدماً داراست . (یادداشت مؤلف ). حرکت . (اساس الاقتباس ص ٥٢).