دورباش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دورباش . (فعل امر، اِ مرکب ) کلمه ٔ فعل ؛یعنی عقب بایست و باخبر باش و راه بده و کنار برو. (ناظم الاطباء) (از غیاث ) (از آنندراج ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از شرفنامه ٔ منیری ) (برهان ).کلمه ای که فراشان پیشاپیش پادشاهی یا زنان حرم او می گفته اند تا عابرین از معبر او دور شوند. و در زمان ناصرالدین شاه می گفتند: دور باش کور باش . (یادداشت مؤلف ). برد. بردابرد. بردبرد. بروهابرو : دهان دورباش از خنده می سفت فلک را دورباش از دور می گفت . نظامی . چگونه شوم بردری نورپاش که باشد بر او اینهمه دورباش . نظامی . از ولوله و نعره ٔبواب و دورباش عرفات در غرفات سکرات آواز کوس و دبدبه نوبت گرد از روی ماه برآورده . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٢). چند خواهی دورباش از پیش و پس دورباش نفرت خلق از تو بس . شیخ بهائی . ♦ دورباش زدن ؛ دورباش گفتن : چو در خاک چین این خبر گشت فاش که مانی برآن آب زد دورباش . نظامی . چنان می کشید آه سینه خراش که می زد به خورشید و مه دورباش . امیرخسرو (از آنندراج ). جهانسوز ترکان با دورباش زده برفلک نعره ٔ دورباش . (همای و همایون از شرفنامه ). غیرت من برسرتو دورباش می زند کای حسن از این در دور باش . مولوی . گر درآمد بقچه را زد دور باش گفت ای خسقی ز والا دور باش . نظام قاری . سپر و شمشیر و حمایل پشت به دیوار زده حارس و دورباش نفایس اجناس این کوشک بود. نظام قاری (دیوان ص ١٥٤). ◄ نیزه ای که سنانش دوشاخه بود وآن را مرصع کرده پیشاپیش پادشاهان کشند تا مردمان بدانند پادشاه می آید خود را به کناری کشند. (ناظم الاطباء) (از غیاث ) (از آنندراج ) (از جهانگیری ) (از شرفنامه ٔ منیری ) (برهان ). چون دور باش در دهن مار دیده ای از جوشن کشف چه هراسی چه غم خوری . خاقانی . دور باش قلمش چون به سه سرهنگ رسد از دوم اخترش افشان به خراسان یابم . خاقانی . زبان خامه ٔ جوشن در زره برمن به دورباش سنان فعل تیرسان ماند. خاقانی . بر آورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دورباشی بر جگر خورد. نظامی . آورده به حفظ دورباشی در شیر و گوزن خواجه تاشی . نظامی . دلی کو پی جان خراشی بود کمندی که بی دورباشی بود. نظامی . به هرگام از برای نورپاشی ستاده زنگیی با دورباشی . نظامی . سمندش گرچه با هر کس به زین است سنان دورباشش آهنین است . نظامی . هر فراشی صاحب دورباشی و هر جافیی کافیی . (تاریخ جهانگشای جوینی ). او را متهم کردند که تو خطبه به نام خود کرده ای و چتر و دورباش برگرفته . (لباب الالباب عوفی ج ١ ص ١١٤). گهی از گوشه های چشم خواندن گهی از دورباش غمزه راندن . امیرخسرو (از آنندراج ). ♦ دورباش خوردن ؛ نیزه خوردن . هدف اصابت نیزه قرار گرفتن : ز آه صبحدم در هر خراشی خورم پوشیده در جان دورباشی . امیرخسرو (از آنندراج ). ♦ دورباش دوشاخی ؛ قلم نی . کلک نی که در میانه فاق دارد : ز نی دورباش دوشاخی نداشت چو من درسه شاخ بنان عنصری . خاقانی . ◄ نیزه ٔ کوچک . ◄ تبرزین و ناچخ . (ناظم الاطباء). ناچخ . (صحاح الفرس ). ◄ چوبی که چاووش قافله بردست گیرد. ◄ چاووش و نقیب قافله . ◄ آه . کنایه از آهی که از دل برآید. (ناظم الاطباء). کنایه از آه است . (غیاث ) : چو دارا جواب سکندر شنید یکی دورباش از جگر برکشید. نظامی . ◄ کنایه باشداز موانع. (از غیاث ) : در آن آرزوگاه با دورباش نکردند جز بوسه چیزی تراش . نظامی .
دورباش . (اِخ ) دهی است ازبخش تکاب شهرستان مراغه . ١٢٤٥ تن سکنه . آب آن از چشمه تأمین می شود. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).