دوردور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوردور. [ رِ / رْ ] (ص مرکب، ق مرکب ) سخت دور. بسیار دور. (یادداشت مؤلف ) : تو قیاس از خویش می گیری ولیک دوردور افتاده ای بنگر تو نیک . مولوی . غرب ؛ دوردور شدن . (منتهی الارب ). ♦ دوردور راه رفتن ؛ دورادور رفتن . کنایه است از خود را کنار و بیگانه داشتن . (لغت محلی شوشتر).
دوردور. [ دَ / دُو دَ / دُو ] (اِ) بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی و نیکبختی و کامیابی . (ناظم الاطباء). ◄ گردش و چرخش : حکم تو به رقص رقص خورشید انگیخته سایه های جانور صنع تو به دوردور گردون آمیخته رنگهای دلبر. ناصرخسرو.