دوزانو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوزانو. [ دُ ] (اِ مرکب، ص مرکب، ق مرکب ) قسمی نشستن و آن را ایرانیان از عرب و عرب از شتر آموخته است . براکاء. بروکاء. (از یادداشت مؤلف ). نشستن آنچنان که ساقها در زیر رانها قرار گیرد و این نوع نشستن ادب راست، مقابل چهارزانو و مربع نشستن . رجوع به چهارزانو و مربع نشستن شود. ♦ دوزانو زدن ؛ زانو زدن . (آنندراج ). خماندن دو زانو روی زمین : بت پرست حیرت آیینه رویی شد اسیر کز ادب آیینه در پیشش دوزانو می زند. جلال اسیر (از آنندراج ). ◄ کنایه است از قرار گرفتن طفیلی یا ناخوانده بر سر سفره و بی رودربایستی شکم از عزا درآوردن : فلان سر سفره دو زانو زد و حالا نخور کی بخور!؟ (یادداشت مؤلف ). ♦ دوزانو نشستن ؛ نشستن چنانکه شتر نشیند؛ یعنی تا کردن دو ران بر ساق . (یادداشت مؤلف ). نوعی از نشستن و آن در قدیم از مراسم ادب بود و زیردستان در نزد بزرگان دوزانو می نشستند و چهارزانو نشستن در خدمت بزرگان بی ادبی به شمار می رفت : هرکه او پیش چو در مجلس آن خواجه نشست بردوزانو بود و خواجه مربع برگاه . فرخی . و هرگز پیش مادر ننشستی مگر به دوزانو. (قصص الانبیاء ص ٢٠٣).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی