دوزخی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوزخی . [ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به دوزخ . (آنندراج ) (غیاث ). کسی که در دوزخ جای دارد. ج، دوزخیان . (ناظم الاطباء). ازاهل دوزخ . جهنمی . اهل جهنم . از دوزخ . آن کس که در دوزخ است . مقابل بهشتی . (یادداشت مؤلف ) : حاسداهرگز نبینی تا تو باشی روی عقل دوزخی هرگز نبیند روی و موی حور عین . منوچهری . چهره ٔ هندو و روی روم چرا شد همچو دل دوزخی و جان بهشتی . ناصرخسرو. کسی که درگه جنت مثال او بگذاشت حمیم دوزخیان قوت کام او زیبد. خاقانی . درین دریا کم آتش گشت کشتی مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی . نظامی . حوران بهشتی را دوزخ بوداعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است . سعدی . ◄ لایق دوزخ . کسی که بدسرشت و گناهکار و دور از هر خصیصه ٔ دینی و انسانی و سزاوار رفتن به جحیم و دوزخ باشد : که ای دوزخی بنده ٔ دیوسر خرد دورو دور از تو آیین و فر. فردوسی . سرخ چهره کافرانی مستحل ناپاکزاد زین گروهی دوزخی ناپاکزاد و سندره . غواص . سخن دوزخی را بهشتی کند سخن مزگتی را کنشتی کند. (از لغت فرس اسدی ). ندارد دین اگر مردی سخی نیست اگر باشد سخی او دوزخی نیست . ناصرخسرو. و نامه بنوشتند که مردی بیرون آمده است و بتان ما را دشنام می دهد و ما را دوزخی می خواند. (قصص الانبیاء ص ٢٢٦). دوزخی را سوی جنت نتوان برد به زور. سعدی . ◄ شکم پرست و بسیارخوار. (ناظم الاطباء). دوزخ گلو.