دوست گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوست گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) برگزیدن و به دوستی خود درآوردن . دوستی و محبت کسی را به خویش جلب کردن : فلانی باآب حمام دوست می گیرد. (یادداشت مؤلف ) : گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس . سعدی . دلی دو دوست نگیرد دو مهر دل نپذیرد اگر موافق اویی به ترک خویش بگویی . سعدی . دل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی . سعدی . ♦ امثال : دوست گیری دگر ز دست مده عهد را عادت شکست مده . اوحدی (از امثال و حکم ). ◄ دوست داشتن . دوستی کردن . محبت یافتن به . به دوستی اتخاذ کردن . (از یادداشت مؤلف ). عشق ورزیدن : گرم دشمن شوی یا دوست گیری نخواهم دست از دامن گسستن . سعدی . به این خوبی که آفتاب است نشنیده ام که کسی او را دوست گرفته باشد و عشق آورده . (گلستان سعدی ): اطباء؛ دوست گرفتن کسی را. (منتهی الارب ). ♦ دوست گرفتن چیزی را ؛ علاقه و محبت بدان یافتن . بدان تعلق خاطر پیدا کردن . (از یادداشت مؤلف ). ◄ دوست شمردن . دوست پنداشتن . دوست انگاشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ به دوست گرفتن ؛ دوست شمردن . به حساب دوست و یار در آوردن . در عداد دوستان انگاشتن : کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست . سعدی (بوستان ).