دوستکام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوستکام . (ص مرکب ) آنکه کار دوستان به مراد و کام او باشد. خوشبخت . کامکار. کامیاب . شادکام . و با شدن و کردن صرف شود. (یادداشت مؤلف ) : که پیوسته در نعمت و ناز و کام در اقبال او بوده ام دوستکام . سعدی (بوستان ). تا نمیرد کسی به ناکامی دیگری دوستکام ننشیند. سعدی . ♦ دوستکام داشتن ؛ کامیاب کردن . خوشبخت ساختن : و گفت ایزد تعالی همیشه ملک را دوستکام دارد. (کلیله و دمنه ). ◄ آنکه کارهایش به کام دوستان باشد. به وفق خواهش دوستان . چنانکه دوستان خواهند. امری که به کام ومراد دل دوست باشد. مقابل دشمن کام . (یادداشت مؤلف ). کسی که کارهایش به مراد دل دوستان باشد. ضد دشمن کام . (از غیاث ) (از آنندراج ) (از برهان ) (ناظم الاطباء)(از شرفنامه ٔ منیری ) (لغت محلی شوشتر). نقیض دشمن کام . (انجمن آرا) : نه دشمن کامم اکنون دوستکامم نه ننگم من ترابر سر که نامم . (ویس و رامین ). آن دوستکام خواجه ٔ دنیا کز اعتقاد بی بندگیش دشمن خویشم چو دشمنم . انوری . و او را سه پسر بود دوستکام و فاضل و بااهلیت . (المضاف الی بدایع الازمان ص ٢). ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام چون سگ اصحاب کهف بردر یاران غار. سعدی . دوستداران دوستکامند وحریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه . حافظ. ♦ دوستکام شدن ؛ بر مراد و آرزو و کام دوستان شدن حال وی . مقابل دشمن کام شدن : دشمنان گفتند کام دوستان ناکامی است عاقبت سلمان به رغم دشمنان شد دوستکام . سلمان ساوجی (از آنندراج ). ◄ شراب خوری با دوستان و یاد دوستان . (ناظم الاطباء) (از لغت محلی شوشتر) (انجمن آرا) (از برهان ). شرابی باشد که دوستان با دوستان یا به یاد دوستان بنوشند. (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ). ◄ دوست و رفیق و یار و خیرخواه . ◄ شاهد و نگار. ◄ عاشق . (ناظم الاطباء). رجوع به دوستگان شود.