دوستگانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوستگانی . (حامص مرکب ) دوستکانی . دوستگامی باشد که می خوردن با معشوق و به یاد دوستان است . (از شرفنامه ٔ منیری ).نخب . (قاموس ). نخبة. (دهار). شرابی که به یاد دوستان نوشند. شراب با جام بزرگ که به سلامتی کسی گیرند. (یادداشت مؤلف ): النخب ؛ الشربة العظیمه . النخبة ما هی بالفارسیة دوستگانی . (از تاج العروس ) : به دوستگانی این باده ای بدان آورد به شادمانی آن دسته ای ازین بربود. مسعودسعد. دوستگانی یافت از تو زهره ٔ بربطنواز لاجرم آب حیات آنک به ساغر می کشد. سیداشرف . چو در مجلس او تو حاضر نبودی فرستاد نزدیک تو دوستگانی . عبدالواسع جبلی . هر دشمنی که زهر دهد دوستگانیم زهرش به یاد نوش لبان تو می خورم . خاقانی . منم و من و یکی دل نه به می به خون دیده دوبدو نشسته با هم همه شب به دوستگانی . خاقانی . گل گرفته جام یاقوتین به دست زمردین پیش شاهنشه به بوی دوستگانی آمده ست . خاقانی . کو زهر که نام دوستگانیش نهم کو تیغ که آب زندگانیش نهم . خاقانی . دوستگانی داد شاهم جام دریاشکل و من خوردم آن جام و شکوفه کردم و رفتم ز دست . خاقانی . بر در نیشابور درهم افتادند و به جام انتقام در دوستگانی جند بر یکدیگر کردند.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تا یک روز آتش حرب بالا گرفت و بهرام نطاق بگشاد و دور دوستگانی طعن و ضرب در میان فریقین بداد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). رجوع به دوستکانی شود. ♦ دوستگانی خوار ؛ هم پیاله . دو حریف که به سلامتی هم خورند. (یادداشت مؤلف ). شادی خوار : که شد از عدل شاه شاه تبار گرگ با میش دوستگانی خوار. سنایی . ♦ دوستگانی دادن ؛ جام شراب دادن : چشم نرگس ناتوانی می دهد داغ لاله دوستگانی می دهد. زلالی (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) پیاله و شرابی که با دوست خورند یا از مجلس خود از برای او بفرستند. (آنندراج ) (از فرهنگ اوبهی )(از غیاث ). ◄ پیاله ٔ شرابی که کسی در نوبت خود به دیگری تکلیف کند. (از غیاث ). ◄ قدح بزرگ . (صحاح الفرس ). دوستکامی . امروز به معنی ظرفی بزرگ مسین یا غیر مسین است پایه دار و دهان فراخ که کمابیش بیست من مایع گیرد و در آن به روضه خوانیها و عروسیها شربت قند کنند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به دوستکامی و دوستکانی شود. ◄ (حامص مرکب ) تواضع کردن . (از غیاث ). تواضع. احترام . بزرگداشت : چون به جناب مأمون رسید بدو دل نمودگی کرد وبه دوستگانی او به زانو درآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ عشق . محبت . (یادداشت مؤلف ). دوستی . دوستداری : کسی را چو من دوستگانی چه باید که دل شاد باشد به هر دوستگانی . فرخی . چنین باید که باشد مهربانی چنین باید که باشد دوستگانی . (ویس و رامین ). لطف تو ببست جان و دل را بر آخور چرب دوستگانی . سنایی .