دوستگان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوستگان . (ص مرکب، اِ مرکب ) محبوب و معشوق . (ناظم الاطباء). دوست . دوستکام . خلیل . حبیب . معشوقه . (یادداشت مؤلف ): ضمد؛ دو دوستگان به هم داشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). دو دوستگان به هم داشتن ؛ یعنی اتخاذ المراءة خلیلین . (مجمل اللغة) : کسی را چو من دوستگانی چه باید که دل شاد دارد به هر دوستگانی . فرخی . دوستگان دست بر آورد و بدرید نقاب از پس پرده برون آمد با روی چو ماه . منوچهری . عاشق از غربت بازآمده با چشم پرآب دوستگان را به سرشک مژه برکرد ز خواب . منوچهری . اگر نه آشنا نه دوستگانم چنان پندار کامشب میهمانم . (ویس و رامین ). ندیدم چون تو رسوا مهربانی نه همچون دوستگانت دوستگانی . (ویس و رامین ). ♦ دوستگان گرفتن ؛ معشوق گرفتن . معشوقه گرفتن . به شاهدی دل بستن : بسی دیدم به گیتی مهربانان گرفته گونه گونه دوستگانان . (ویس و رامین ). ◄ عاشق دوست . دلداده . (یادداشت مؤلف ) : چون سر از توبره بیرون گرفتندزن نگاه کرد سر دوستگان خود دید، درماند و رنگ رویش بگردید. (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ).