دوستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوستی . (حامص ) حالت و صفت و عمل دوست . محبت و مودت و خیرخواهی و رفاقت و یاری . مهر. ود. وداد. موالات . ولاء. الف . الفت . خلت . اخاء. مواخات . حبابت . خلاف خصومت . مقابل دشمنی . ضد دشمنی و عداوت و بغض . (یادداشت مؤلف ). محبت . یگانگی . صداقت . ولا. حب . (دهار). خلة. (ترجمان القرآن ) (دهار). علاقه . (دستوراللغة) (دهار) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). خلالة. خلولة. رخم . رخمة. موالاة. عنوة. علاق . صداقت . (منتهی الارب ) : ز دشمن مکن دوستی خواستار و گر چند خواند ترا شهریار. فردوسی . از آرزوی جنگ زره خواهی بستر وز دوستی جنگ سپر داری بالین . فرخی . ز دوستی که مر او راست عفو شاد شود چو کهتری که بر او معترف شودبه گناه . فرخی . همه دشمنی از تو دیدم ولیکن نگویم که تو دوستی را نشایی . فرخی . گویی اندر دل پنهانت همی دارم دوست به بود دشمنی از دوستی پنهانی . منوچهری . یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری . منوچهری . آنچه شرط شده است برمن از این بیعت از وفا و دوستی عهد خداست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٧).هرگز نیت من خالی نگردد از دوستی او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٦). چه چاره داشتم که دوستی همگان بجای نیاورد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٥). امیرمحمود خواست که میان او و خانیان دوستی و عقد باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٤). آن سگان کت جان نگردد بی عوار از عیبشان تا نشویی تن به آب دوستی آل عبا. ناصرخسرو. ز بهر دوستی آل مصطفی بر من بزرگ دشمن و بدگوی و بدزبان شده ای . ناصرخسرو. مرا بر دوستی آل پیمبر نباید کم حسودو دشمن اکنون . ناصرخسرو. خاک توام مرا چه خوری خون به دوستی جان منی مرا مکش اکنون به دوستی . خاقانی . من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم . سعدی (بوستان ). ما را دگر به سرو بلند التفات نیست از دوستی قامت بااعتدال دوست . سعدی . رضای دوست نگهدار و صبر کن سعدی که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست . سعدی . با هر کسی که دوستی اظهار می کنم خوابیده دشمنی است که بیدار می کنم . نافع (ازامثال و حکم ). ترک حدیث دوستی قصه ٔ آب و آتش است گرگ به گله آشنا می شود و نمی شود. سیداشرف الدین حسینی (نسیم شمال ). ♦ امثال : دوستی به دوستی جو بیار زردآلو ببر . (از امثال و حکم دهخدا). دوستی به زور و مهمانی به تکلف نمی شود . (امثال و حکم دهخدا). دوستی بی سبب می شود دشمنی بی سبب نمی شود . (امثال و حکم دهخدا). دوستی بی غیرت دشمنی است . (امثال و حکم دهخدا). دوستی جاهل به دوستی خرس ماند . (امثال و حکم دهخدا). دوستی خاله خرسه ؛ محبت جاهلانه که به ضرر محبوب منجر شود. (امثال و حکم دهخدا). دوستی خدا را در کم آزاری شناس . (خواجه عبداﷲ انصاری ). دوستی دوستان در غیبت توان شناخت . (امثال و حکم دهخدا). دوستی دوستان کیسه و کاسه و پیاله و نواله را بقا نباشد . (امثال و حکم دهخدا). دوستی دوستی آرد . (امثال و حکم دهخدا). دوستی دوستی از سرت می کنند پوستی . (امثال و حکم دهخدا). دوستی را عتاب تباه کند . (امثال و حکم دهخدا). دوستی ز ابله بتر از دشمنی است . (امثال و حکم دهخدا). دوستی میان دو تن به صلاح باشد چند بدگوی در میانه نشود . رستم بن مهر هرمزد مجوسی . (امثال و حکم دهخدا). ♦ دوستی جستن ؛ جویای دوستی ورفاقت و مودت گشتن : خردمند خاقان بدان روزگار همی دوستی جست با شهریار. فردوسی . ز دشمن دوستی نآید و گرچه دوستی جوید در این معنی مثل بسیار زد لقمان و جز لقمان . فرخی . ♦ دوستی و دشمنی ستارگان ؛ منجمان در آن مذهب گوناگون دارند چنانکه برخی اصل آن ازطبع و اثر ستاره کنند چون زحل و مشتری که اولی تاریک و نحس است و دومی روشن و سعد و به اعتدال چون یکدیگر را ضدند و مخالف دشمنند نیز و هست از منجمان که اصل آن از مخالفی کنند اندر هر کیفیت پس هر که آتشی بود دشمن آبی بود و هوایی دشمن خاکی و هست کسی که دوستی و دشمنی میان ایشان از نهاد خانه و شرفهای ایشان برگیرد و هندوان آن را سخت معتقدند و حتی از خانه و شرف مقدمتر دارند. (از التفهیم صص ٤٠٢ - ٤٠٣). ◄ عشق . (ناظم الاطباء).هوا. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اصطلاح صوفیه ).نزد صوفیه سبق محبت الهی را گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).