دوسر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوسر. [ دُ س َ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) هر چیز که دارای دو سر باشد. (ناظم الاطباء). که دو رأس داشته باشد. ذوالرأسین . (یادداشت مؤلف ). ♦ دوسر دهلیز ؛ چهارعنصر. (ناظم الاطباء) (از برهان ). ۩ حواس پنجگانه . (ناظم الاطباء) (از برهان ). ♦ دوسر قندیل ؛ کنایه از هفت سیاره . (از ناظم الاطباء) (از برهان ). ۩ هر ستاره ٔ روشن . ◄ فلک . (ناظم الاطباء) (از برهان ). ♦ ترازوی دوسر ؛ ترازوی دوکفه . ترازو که دو کفه دارد : کآسمان را ترازوی دوسر است در یکی سنگ و دیگری گهر است . نظامی . ♦ مار دوسر ؛ ماری که دارای دو رأس باشد : عجب تر آنکه ملک را چنین همی گفتند که اندرین ره مار دوسر بود بیمر. فرخی . ◄ دو نفر. دو تن ؛ دو سر عایله . ◄ که دو نوک دارد. که دارای دو نوک است . که دو انتها دارد: چوب دوسر. ذات خلفین . (از یادداشت مؤلف ). ♦ چوب دوسر طلا ؛آنکه در پیش دو طرف دعوی یا دو خصم منفور و مکروه است . از اینجا رانده از آنجا مانده . (از یادداشت مؤلف ). ♦ دوسر خشت یا خشت دوسر ؛ نیزه ٔ کوتاه که دو سر دارد. نیزه ٔ دوسر : سواری بغرید از پیش صف برون زد دوسر خشتی از کین به کف . اسدی . خروشید کآن ترک پرخاشخر که خشتش دوسر بد کله چارپر. اسدی . ◄ دوطرف . دوسوی . دوجانب ◄ دارای دوسو. که دوسو دارد. ◄ که دارای دو لبه باشد. دولبه . دودمه . چنانکه شمشیر یا تبر دوسر. (از یادداشت مؤلف ). ◄ دو قسمت مخالف . ابتدا و انتها. قطب مثبت و منفی . خرید و فروش . ♦ دوسرسود ؛ سود دوجانبه . هم در خرید و هم در فروش بافایده . (یادداشت مؤلف ) : تا تن به غم عشق تو نابود شده ست تن تار بلا و رنج را پود شده ست در عشق تو مایه ٔ دوسرسود شده ست زآن چون آتش دلم همه دود شده ست . ابوالفرج رونی (از براهین العجم ). ◄ دورنگ . دوروی . دوزبان . کنایه از منافق که ظاهرش خوب و باطنش چنان نباشد. (آنندراج ). ♦ دو سر شدن ؛ دورو و دورنگ شدن . مزور و منافق بودن : خود در جهان که با تو دوسر شد چو ریسمان کاکنون همه جهان نه برو چشم سوزن است . انوری (از آنندراج ).
دوسر. [ دَ س َ ] (ع ص، اِ) شیر سخت و قوی جثه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ شتر بزرگ هیکل و توانا. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ اسب دفزک . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ نره ٔ ستبر. (منتهی الارب ). ◄ هر چیز قدیم و کهنه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تلخ دانه که در گندم می باشد. تلخ دانه که در میان زراعت جو و گندم روید. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از اقرب الموارد). بعضی آن راالزن خوانند برگش به برگ گندم مانند است . (نزهة القلوب ). گندم دیوانه . (منتهی الارب ). زوان . (بحر الجواهر). زن خوانند و آن حشیشی است که در میان گندم روید و به شیرازی تخم کرکاس خوانند و بهترین آن سیاه رنگ بود و وی ملین ورمها بود و داء الثعلب را سود دهد. (از تحقه ٔ حکیم مؤمن ) (از اختیارات بدیعی ) (از صیدنه ٔابوریحان بیرونی ). ذوان . زوان . و حب و دانه ٔ آن را زن نامند. سعیع. سِنف . معرب آن دوصل است . (یادداشت مؤلف ). علفی است که در میان زراعت گندم و جو روید و از اینجاست که گویند خوشه یک سر دارد؛ یعنی آن علف دوسر خوشه نیست . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). دوسر از انواع غلات (از تیره ٔ گندمیان ) است که سنبله های آن بهم فشرده نیست و در نقاط مرطوب و سردسیر می روید. (گیاه شناسی گل گلاب ص ٣١٨). ◄ گیاهی که دانه ٔ آن را ماش گویند. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
دوسر. [ دَ س َ ] (اِخ ) نام لشکر نعمان بن منذر است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام لشکر نعمان بن منذر پادشاه عراق بود و آن قوی ترین لشکرهای وی بود از حیث حمله به دشمن، چنانکه بدان مثل زده اند «ابطش من دوسر». (اقرب الموارد).