دوسنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوسنده . [ س َ دَ / دِ ] (نف ) چسبنده و ملصق . (ناظم الاطباء). چسبنده باشد. (برهان ). چفسان و چفسنده . (شرفنامه ٔ منیری ). لزج . (دهار). لازق . لازب . چسبان . چسبناک . (یادداشت مؤلف ). شلک ؛ گلی بود سیاه و دوسنده . (لغت فرس اسدی ) : و دیگر جای فرمود: انا خلقناهم من طین لازب (قرآن ١١/٣٧) و به تازی طین گل باشد و لازب چیزی باشد دوسنده . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). و بر ظاهر او [ بر ظاهر سقمونیا ] تریی است دوسنده . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تلزج ؛ دوسنده بودن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). لزوب، لزب ؛ دوسنده شدن . (دهار). ◄ گل چسبنده . ◄ زمین لغزنده . (از ناظم الاطباء) (برهان ) (آنندراج ). زمین لخشان . (از شرفنامه ٔ منیری ). چسبناک و لغزنده (زمین ). ◄ منحنی و کج . ◄ ملحوظ و شوریده . ◄ کوفته و فرسوده . (ناظم الاطباء).