دوسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوسیدن . [ سی دَ ] (مص ) چسبیدن . (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (برهان ). دبق . لصق . لزق . چسبیدن چیزی به چیزی . (فرهنگ جهانگیری ) (یادداشت مؤلف ). چسبیدن . (شرفنامه ٔ منیری ) (دهار). بشلیدن . (صحاح الفرس ). پیوستن . (ناظم الاطباء). عسق . (دهار). ملحق شدن . (فرهنگ جهانگیری ). ملصق شدن . (برهان ). لزوب . (دهار). لزج . (منتهی الارب ): خرفقه . اخرنباق . ضبوء. ضباء. ضبوب . ضب . لطاء. لطوء. اطلنفاء. اسباط. زنا. کبن . احماج ؛ دوسیدن به زمین (منتهی الارب ). لبود؛ به زمین وادوسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ترب ؛ دوسیدن به خاک . (منتهی الارب ) : ... و به درازگوش رسید و در گردنش دوسید و پیش بوحنیفه آورد. (راحة الصدور راوندی ). گروهی گفته اند نشانش [ نشان تمام رسیدن انگور ] آن است که چون بفشاری استخوانش بیرون جهد چنانکه از دانه ٔ انگور هیچ در او دوسیده نباشد. (یواقیت العلوم ). چند پای هر کسی بوسیدنت از طمعبر هرخسی دوسیدنت . عطار. ♦ دوسیده شدن ؛ چسبیده شدن . متصل شدن . چسبیدن . (یادداشت مؤلف ). لزج . لسوق . لزوق . لصوق .لزب . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ چسباندن و وصل کردن . ◄ با سریش چسباندن . ◄ بهم متصل کردن . پیوسته و ملصق کردن . (ناظم الاطباء). ◄ خود را به کسی وابستن . ◄ خواستن . به سماجت طلبیدن : و تو از خدای نبوت و پیغامبری ندوسیدی . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٤ ص ٢٢٤). ♦ بردوسیدن ؛ بشلیدن . (لغت فرس اسدی ). ◄ در آویختن . (لغت فرس اسدی ). آب گندیده خاک پوسیده در تو چون نفس روح دوسیده . اوحدی . ◄ ملصق شدن برای مکیدن . ◄ لغزیدن . (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). ◄ اندودن ◄ آلودن . ◄ گچ مالیدن و گچ مالی کردن . اندود کردن . ◄ بند کردن . ◄ ناگاه افتادن . (ناظم الاطباء) ◄ رسیدن . (برهان ) (ناظم الاطباء). دررسیدن : لوط؛ دوسیدن دوستی به دل ؛ یعنی دررسیدن (دهار). ◄ مایل شدن و کج شدن . ◄ بی حس شدن اعضاء. ◄ جنبانیدن به بالا وزیر و یا پیش و پس . ◄ حرکت دادن به پیش . ◄ اندیشیدن و پنداشتن . (ناظم الاطباء) : گرچه کارت نکوست از بد ترس ور چه حالت بد است نیک بدوس . دهستانی (از فرج بعد الشدة).