دوش برزدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوش برزدن . [ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از شادی کردن است . (از برهان ) (از آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ). جنبانیدن شانه از شعف و خوشحالی . (ناظم الاطباء). ◄ ظاهراً کنایه از مغرور شدن و خویشتن را گم کردن باشد. (از آنندراج ). مغرور بودن . (ناظم الاطباء) : بی سران را سر و گردن مفراز برمزن دوش که ما را چه غم است . خاقانی .