دوش زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوش زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) جنبانیدن شانه در حالت کراهت . (ناظم الاطباء). کنایه از تحریض نمودن و اشاره کردن به دوش و تنبیه گردانیدن کسی را به قباحت کاری . (آنندراج ). شانه بالا افکندن به نشانه ٔ محل ننهادن . (یادداشت مؤلف ). ◄ برابری کردن و همچشمی نمودن . (ناظم الاطباء) (از یادداشت مؤلف ) : سخن کز خواجگی بر گل زدی دوش غلامان بناگوش از بن گوش . نظامی . هر رند تنک می به سبو دوش نمی زد میخانه ازین پیش نظام و نسقی داشت . خان خالص (آنندراج ). زاهد چوحرف توبه ٔ خود می زند سلیم هردم سبوی باده به من دوش می زند. محمدقلی سلیم (از آنندراج ). ◄ آگاه کردن . (غیاث ).