دوشاخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوشاخ . [ دُ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) حیوانی که دو سرو بر سر دارد. ذوالقرنین . با دو سرو. ◄ دوزبان . دوزبانه . دوپر. دوپره . دوشعبه . چیزی که به دوشاخه است : ریش دوشاخ . (یادداشت مؤلف ) : سرگرد دارد و ریش دوشاخ کمربند باریک و سینه ٔ فراخ . فردوسی (در وصف رستم ). کلکش چو مرغکی است دویده برآب مشک وز بهر خیر و شر زبانش دو شاخ و تر. عسجدی . بتاب یکسر ناخن قواره ٔ مه را دو شاخ چون سر ناخن برا نمود بتاب . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٥١). ◄ تیر با پیکان دوسر. تیر دوشعبه : از میان دو شاخهای خدنگ جست مقراضه ٔ فراز آهنگ . نظامی . اژدها دیده بازکرد فراخ کآمد از شست شاه تیر دوشاخ . نظامی . ◄ نیزه ای که پیکان دوسردارد: طبطاب ؛ دوشاخ یا دو شاخ گوی باز. نوعی چوگان با دو شعبه . (زمخشری ). ♦ دوشاخ شدن ؛ دوشاخه شدن . دوزبانه گشتن .به دو شکافته شدن . دوشعبه شدن . (از یادداشت مؤلف ) : خطاب کرد که اکتب یا قلم بسم اﷲ، از هیبت این خطاب لرزه بر قلم افتاد و بر خود بشکافت و دوشاخ شد. (قصص الانبیاء ص ١٣). ♦ کلاه دوشاخ ؛ نوعی کلاه که قسمت فوقانی آن دوشقه داشت و رجال دربار مخصوصاً در عصر غزنویان و دوره ٔ قاجاریه بر سر می نهاده اند : با قبای سیاه و کلاه دوشاخ پیش آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦). امیر (رض ) بر تخت نشست و سالاران و حجاب با کلاههای دوشاخ . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٦). ◄ فلک . آلت شکنجه . چوبی دارای دوشعبه یا شاخه، تعذیب متهم یا گناهکار را و بیشتر اقرار جرم یا اظهار رازی را. (از یادداشت مؤلف ). ♦ دوشاخ نهادن ؛ در دوشاخ گذاردن : و او را گرفت و دوشاخ نهاد بعد ازاقرار و اعتراف او به اعلام آن ایلچی به حضرت روان کرد. (تاریخ جهانگشای جوینی ). و آنجا نیز جماعتی مغولان را که با او گرد تیمور اتفاق کرده بودند بگرفتند ودوشاخ نهادند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). مبالغت نمودتا او را بگرفتند و دوشاخ نهادند. (تاریخ جهانگشای جوینی ). رجوع به دوشاخه شود. ◄ دار و صلیب . (ناظم الاطباء).صلیب . چلیپ . چلیپا. خاچ . دار. دوشاخه . (یادداشت مؤلف ) : زآنکه کرده ست قهر الااﷲ عقل را بر دوشاخ لا بردار. سنایی . ◄ کمربند طلاکوب . (ناظم الاطباء).